تبليغاتX
Dancing The Dream

Dancing The Dream

سفرى به دنياى روياهاى مايكل جكسون

The Same Sun

من همان خورشیدم...

همان درخشش تابناک...

آن نور تابنده ...که ظلمت را در هم می شکافد...

من همان گرمای لذت بخش خورشیدم، در سپیده دم دوست داشتنی تابستان...

آن گرما که گونه های آغشته به شبنمت را نوازش میکند...

همچون لذت فرو بردن پاهایت در آب یخ جوی کنار گندمزار...

و به مانند لذت همراه شدن با شاپرک هایی که می دانی هرگز به دامت نخواهند افتاد...

تو را به دنبال خود می کشانم درحالیکه دوست داری اینگونه بازیت دهم...

تیله های همیشه رقصان چشمانت هر دم مرا میخواند...

و نمیدانم چگونه است که باور دارم تا ابد چشم براه من خواهی ماند...

 

نام من عشق است...

عشق !

زیاد اسمم را شنیده ای!

زیاد نامم را برده اند!

زیاد حرمتم را شکسته اند!

و تو حتی آنگاه که می پنداری عشق از این عالم رخت بر بسته است...

باز هم در اعماق قلبت بودنم و ماندنم را باور داری...

آخر میدانی؟! ...

به نام من جفا شده است...

در حق من ظلم شده است...

خیره سران زیادی مرا ازآن خود دانسته اند...

دخترکان زیادی را به اسم من فریب داده اند!

و مردان جوان بسیاری مرا با در لحظه زیستن هاشان اشتباه گرفته اند!

نام من عشق است!

نام من جنون در بیداری است!

نام من با درد درهم آمیخته است!

لذتی آمیخته با درد ... یا دردی سراسر لذت!

فرقش را درست نمیدانم!

میخواهم بدانی...

که تنها آمده بودم تا سپیده دمانت را با لبخند آغاز کنی!

آمده بودم تا لذت پرواز را به تو بچشانم!

قصد من این نبود که تقصیرها را گردن دیگری بیندازی...

تو مسافر بودی و من...

چراغ راهت...

اندیشه ام این بود که با من ناشناخته ها را لمس کنی...

همسفرم شوی و شناور شوی در افسون لاله های وحشی...

اما...

اما تو مرا آزردی...

زخم بر پیکرم کشیدی و سادگیم را به دار آویختی!

مجروحم از حیله ها و طمع ورزی هایت...

ندانستی که با هر ضربه... خود را به نابودی کشاندی...

بخشی از تو در وجودم جاریست...

و تو با خود دشمنی داری!

ندانسته در این کارزار ، خون خود ریختی و من...

در سوگ از دست دادنت نشسته ام...

سیاه پوش آتشی شدم که به کور سوی نوری خویشتن خود را فروخت...

و تو هنوز هم... با خود سر ستیزه داری!

.

.

.

روزها می آیند و ادوار سپری میشوند...

من تا همیشه خواهم ماند...

و آن بخش وجودت تا ابد با من خواهد ماند...

من آن جنازه را تا ابد بر دوش خواهم کشید..

چرا که اینجا مردن معنا ندارد...

اینجا مردگان در خوابند...

و با گرمای بوسه یک فرشته کوچک...

بیدار خواهند شد...

زنده میگردند...

زنده خواهی شد!

آن روز که عشق را باور کنی!

بیداری تو در باور توست...

با تلنگوری بیدار خواهی شد...

و من منتظر نخواهم ماند...

من بیداریت را به چشم نخواهم دید!

چون آن روز من در راهم...

ذات من سیالیت است و تحرک...

من یکپارچه جوش و خروشم...

آن روز که بیدار شوی من در میانه راهم...

و تو...

همیشه ...

یک قدم عقب تر از من...

پس آرام آرام برخیز...

یک قدم مانده به صبح !

اینجا سرزمین افسانه هاست...

و تو آخرین سلحشور دنیای من هستی!

میخواهم که بدانی بازی تازه آغاز گشته است:

و شما هنوز هیچ ندیده اید!

 

http://img4up.com/up2/76416756203386355345.jpg

I cannot sleep tonight, I have you on my mind,
Even the wind is calling your name,
Though you are far away, I feel that you are near,
Whispering words from over the sea,
And if you wake in your night, remember that I will be here;

And like the same sun that's rising on the valley with the dawn,
I will walk with your shadow and keep you warm,
And like the same moon that's shining my window here tonight,
I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light;

Where there is love like this, forever, for all time,
I will be there wherever you are,

And where there are hearts that live together in one soul,
Nothing on earth will keep us apart,
And if you're crying inside, remember that I will be here;

And like the same sun that's rising on the valley with the dawn,
I will walk with your shadow and keep you warm,
And like the same moon that's shining through my window here tonight,
I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light,
I love you, I love you, I love you;

And if you're crying inside, remember that I will be here;
And like the same sun that's rising on the valley with the dawn,
I will walk with your shadow and keep you warm,
And like the same moon that's shining through my window here tonight,
I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light;

Same sun, same moon,
Same sun, same moon,
Same soul, same heart,
Same world, same stars, you will be forever in my world;

Same sun, same moon,
Same sun, same moon,
Same soul, same heart, oh, I love, I love you, I love you,
Same world, same stars, you will be forever in my heart.

 

امشب خواب به چشمانم نمی آید ، (چرا که) تو در اندیشه ام موج میزنی

حتی باد نیز اسمت را نجوا میکند

اگر چه در دوردست هایی ، اما احساس میکنم همین نزدیکی ها هستی

واژگانی سررسیده از آنسوی دریا در گوشم نجوا میکنند

و اگر امشب احساس ضعف بر تو چیره گشته است، به یاد آور که من آنجا خواهم بود

 

و همچون خورشیدی که در سپیده دمان بر فراز دره طلوع میکند ،

سایه ات را دنبال میکنم و وجودت را گرم خواهم ساخت

و همچون مهتابی که امشب  همینجا از میان پنجره ام نورافشانی میکند ،

در تاریکی ات تو را نظاره گر خواهم بود ، و تو را به سلامت تا نور صبحگاهان خواهم رسانید.

 

هرکجا که اینگونه عشق حاضر باشد ، تا همیشه و برای تمامی دوران ها

هر جا که تو باشی ، من آنجا خواهم بود

و هرکجا قلب هایی باشند که در جان و تنی واحد بتپند ،

هیچ چیز در این گیتی ما را از هم جدا نخواهد ساخت

و اگر درگوشه ای در حال گریستن هستی ، به یاد آور که من تا ابد اینجا خواهم بود

 

و همچون خورشیدی که در سپیده دمان بر فراز دره طلوع میکند ،

سایه ات را تعقیب میکنم و وجودت را گرم خواهم ساخت

و همچون مهتابی که امشب  همینجا به میان پنجره ام می خرامد ،

در تاریکی ات تو را نظاره گر خواهم بود ، و تو را به سلامت تا نور صبحگاهان خواهم رسانید.

دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم .

 

و اگر درگوشه ای در حال گریستنی ، به یاد آور که من تا ابد اینجا خواهم بود

به مانند خورشیدی که در سپیده دمان بر فراز دره طلوع میکند ،

سایه ات را دنبال میکنم و وجودت را گرم خواهم ساخت

و همچون مهتابی که امشب  همینجا از میان پنجره ام می خرامد ،

در تاریکی ات تو را نظاره گر خواهم بود ، و تو را به سلامت تا نور صبحگاهان خواهم رسانید.

 

همان خورشید ، همان ماه

همان روح ، همان قلب

همان جهان ، همان ستارگان ، و تو تا ابد در دنیای من خواهی ماند.

 

همان خورشید ، همان ماه

همان روح ، همان قلب ، آه ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم.

همان جهان ، همان ستارگان ، و تو تا ابد در دنیای من خواهی ماند.

 

The Same Sun/ Chris de Burgh

دانلود آهنگ:

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://mjmiracle.persiangig.com/The%20Same%20Sun.mp3

 

 http://img4up.com/up2/00273857625988095624.jpg

در پناه عشق او باشید...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: ترجمه ׀

دوباره بازمیگردم...

دوباره باز میگردم به دنیای خیالی خویش...

دوباره سرک میکشم لا به لای بوته های دشت سرسبز رویاهایم...

آنجا که خزانش معنای نیستی نداشت...

رو میکنم سوی سرزمینی که همیشه دستی هست برای بلند کردنت...

آنجا که همیشه امید هست...

و آقای مهربانی که پشت بوته ها کمین کرده و میخواهد...

دوباره و دوباره غافلگیرت کند...

 

به آنجا میروم که غیرممکن ها ممکن میشوند...

آنجا که هرجور دوست داری نقاشی اش میکنی...

بوم در خدمت توست و رنگ ها گوش به فرمان تو...

آنجا که می پنداری بهترین نقاش روی زمینی...

و هیچ تحقیری در کار نیست...

 

همیشه بوی سبزه ها مستم میکرد...

پرچین های فروریخته برایم قداست داشتند...

و مسیر بی انتهای رودخانه ، جادویم میکرد...

 

نمیدانم کی و کجا...

به دنیای شما پا نهادم...

تنها میدانم که دنیای من جای دیگریست...

احساس میکنم وقتی متولد میشویم...

و پا به این دنیا میگذاریم...

امانتی را را از سرایی دیگر با خود به ارمغان می آوریم...

شاید اینها تنها توهمات من باشند...

اما من... عشق می ناممش...

این ارمغان زیبا را... عشق می نامم...

 

سالها سپری گشت و دنیا را جست و جو کردم...

سالها گذشت و گذشت...

تنها من بودم و این حس زیبا...

من بودم و عشق...

عشق بود و دنیای خیال انگیزش...

دنیای خود ساخته ام زیبا بود...

سراسر نور بود و مستی...

مستی برخاسته از عشق...

 

و اینگونه بود که دوری اش را برایم آسانتر می ساخت...

آسوده تر میشدم و به سختی ها لبخند میزدم...

تا اینکه روزی... آقایی را شناختم...

ظاهرا آقایی بود که در قلبش کودکی بود گمگشته و بی پناه...

در جستحوی آغوشی امن بود و گوشی شنوا...

 

و برای اولین بار بود که دریافتم...

در این احساس عجیب و رازگونه تنها نیستم...

آقایی هست و طبیعتا با صفاتی که او دارد...

دوستدارانی دارد سرسخت...

عاشقانی که هرگز تنهایش نمیگذارند...

اما در چشمانش غمی بود...

و من دریافتم راز آن غم نهان در انتهای زلال چشمانش را...

پس این آقای مهربان چرا اینقدر تنهاست ؟

 

این آقای عجیب و غریب معادلات ذهنم را بهم ریخت...

دنیایم را واژگون ساخت...

و مرا به سیاهچاله ای از افکار مثبت و منفی افکند...

اشتباه نکنید!

وجودش تماما نور و عشق و زیبایی بود!

انسان بود و همچون دیگران گاها اشتباه میکرد...

گاهی هم اشتباهاتش مهلک بودند!

اما...

مشکل این بود که این آقا ، خیلی خیلی خوب بود!

عشق وجودش ، در وجودم زبانه کشید...

و من سوختم...

 

عظمت عشق را در برابر دیدگانم به سخره گرفت...

و عشق را از نو برایم معنا کرد...

و دنیای دیگری برایم رقم زد...

به قول خودش... تاریخ را برایم رقم زد...

 

با او بود که خدا را شناختم...

شاید خدا را ساختم...

نمیدانم اما تصورش برایم دشوار است که بپذیرم...

آفرینش انسانی با این ویژگی ها... تنها یک تصادف ساده باشد...

آمدنش... ماندنش... و رفتنش...

اینجاست که محاسباتم بهم میریزند...

اینجاست که واقعا ناتوان میشوم...

این آقای عجیب و غریب واقعا دیوانه ام میکند!!!!

 

تنها یک چیز را میدانم...

آقای مهربان و دوست داشتنی!!!

که البته خیلی خیلی عجیب و غریب هستی!

برای من... آشناترین غریبه روی زمینی!

برای من زیباترین ترانه ای از باران...

تو لطیف ترین شبنمی روی پاک ترین غنچه ی جهان...

درون قلب من احساسی را بیدار کردی که هیچ کس نتوانست...

سدهایی را شکستی که هیچ کس قادر به درهم شکستنش نبود...

قلبم را تا جایی لمس کردی که هیچ کس جرات نکرد حتی به سمتش خیز بردارد...

 

اولین روزی که دیدمت گویی مردی را نظاره میکردم که از نزدیکان من است...

گویی جان من است...

تو با من چنین کردی و من...

هرگاه با دردهایم روبرو میشوم...

رو سوی تو میکنم...

وقتی دیوارها در حال فرو ریختن هستند...

و آن هنگام که سنگین ترین نگاه ها قلبم را نشانه گرفته اند...

من تنها به تو می نگرم... و چشمان نافذت را به یاد می آورم...

من به تو پناه می آورم ... به خدای تو و هرآنچه رنگ و بوی تو را به همراه دارد...

تا ابد چنین خواهد بود...

چرا که وقتی همه ی ترانه ها به انتها میرسند...

تو زیبا ترین ملودی خواهی بود...

خواهی بود و خواهی درخشید...

تو در رقص زندگی غرق خواهی شد...

و هر روز با یک لبخند متولد خواهی گشت !

 

تو مهتاب گمگشته ی شب های تنهایی ام میشوی...

و این خیلی جنون آمیز است...

تو همیشه حضور داری ...

در حالیکه حس میکنم در حال رفتنی...

با سرعت نور دور میشوی...

اما اینجا... در قلب من...

غوغایی به پا کرده ای که می توانم تا پایان دنیا فریاد سر دهم...

تو اینجا امانتی جا گذاشته ای...

شاید هم این گوشه ای است از بخشش های بی انتهای تو...

 

هر ثانیه بیشتر دلتنگت میشوم...

در حالیکه خود به من آموختی عاشق زندگی باشم...

و امروز من به معنای واقعی کلمه... عاشق زندگی کردنم...

زندگی کردن و نه زیستن !

میخواهم کوله ام بردارم و برگردم به دنیایی که به آن تعلق دارم...

تو میدانی سرزمین من کجاست...

به تو می نگرم و ادامه میدهم ...

هنگام دردها به تو پناه می آورم...

و با یاد تو آرام میشوم...

و هر لحظه از تو می آموزم که عشقم را با کودکان و ناتوانان و آنها که تشنه ی محبتند قسمت کنم...

از یاد نمیبرم احترام به پدر و مادرم را...

و می فشارم دستان خسته ی مادر طبیعت را و سعی میکنم فشارها را از شانه های درد کشیده اش بکاهم...

و خوب میدانم که "دوستت دارم" جادو میکند!

این جمله را با آنان که لایقش هستند قسمت خواهم نمود...

و هرگز دست از نوشتن برنمیدارم...

رویاهایم را تا آنجا که قادر باشم با همدلانم شریک خواهم شد...

و سرسخت بودن را سرلوحه زندگانیم قرار خواهم داد...

 

آقای مایکل جکسون جادویی و دوست داشتنی!

دوستت دارم!

میلاد آفرینش دوباره و دوباره بر تو مبارک!

فردا روز میلاد توست!

باور دارم جرقه ی آن انفجار عظیم که حاصلش خلقت هستی بود...

تنها یک چیز است:

عشق !

و تو ... تجسم بی انتهای عشق روی زمینی!

میلادت مبارک پسرک جادویی سرزمین افسانه ها!

With L.O.V.E

کودک نامرئی

29 اسفند 1390

19 مارس 2012

 

* فکر کنم وقت استراحته! باید برم و به کارام برسم! خودت میدونی که هیچ چیز نمی تونه مانع از این بشه که در آخرین روز سال این نامه رو بهت ننویسم! به تویی که بیشتر از همه دوستت دارم و خودت خوب میدونی چقدر مدیونتم! پس یادن نره دوست دارم!!!!

 

دوستای گلم!

سال خوبی داشته باشید!

میلاد ارباب آفرینش و آغاز بهار سرمست و زیبا ، بر شما مبارک!

 

در پناه عشق او باشید...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ׀ موضوع: مقالات ׀

Fans & Friends, People & Places

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل چهارم كتاب Words Michael Jackson In His Own

طرفداران و دوستان ، مردمان و مکانها

(صفحه 25 تا 27 )

تنفر دارم از زمانی که طرفدارانی را ملاقات می کنم که تقلا می کنند و تکه هایی از مو و لباس شما را می کنند . گویی آنها تلاش می کنند تا روح شما را با خود ببرند. من احساس می کنم مثل یک اسپاگتی هستم که به همه طرف کشیده می شوم.
شما در فروشگاه آرامش ندارید. اگر آنها اسم شما را هم ندانند ،نهایتا صدای شما را تشخیص می دهند و نمی توانید مخفی شوید. همچون احساسی می ماند که شما یک اسپاگتی هستید میان هزاران دست. آنها فقط موهای شما را می کشند و می کنند و احساس می کنید حتی یک لحظه هم آرامش و تنفس ندارید.

من هنوز نامه هایی دریافت می کنم که از من سوال می کنند که آیا تغییر جنیست داده ام، با مردها بیرون می روم و یا با "کلیفتون دیویس" ازدواج کرده ام!!


دخترها در لابی، از پله ها بالا می آیند و می شنوم که بادیگاردها آنها را از آسانسور دور می کنند و این در حالیست که شما در اتاقتان می مانید و شعری می سرایید . وقتی که از آن خسته می شوید با خودتان صحبت می کنید و اجازه می دهید همه این ها روی صحنه نمایش پدیدار گردد. این آن چیزیست که به نظر میرسد .


من علاقمندم تا طرفدارها را ملاقات کنم ، این دلیلی است که ما تور برگزار می کنیم ، تا با مردمانی که آثار ما را خریداری کرده اند روبرو شویم. شما هرگز چنین موقعیتی را ندارید تا واقعاً آنها را زمانی ببینید که سوزن گرامافون را روی صفحه می گذارند (تا واکنش آنها را هنگام گوش دادن به آهنگ هایتان از نزدیک ببینید) ، بنابراین کنسرت نزدیک ترین راه برای این است تا به این مهم برسیم. این واقعاً شگفت انگیز است که می دانید تماشاچیان از موسیقی شما لذت می برند و آلبوم های شما را در خانه هایشان دارند.


خیلی از مردم نمی توانند با این موضوع کنار بیایند که شما در صحنه شخص دیگری هستید. آنها به طرف شما می آیند و می گویند: یک تکه از آهنگ " ROCK WITH YOU" را بخوان یا آن چرخشی را که در تلوزیون انجام دادی برایمان اجرا کن. من واقعاً خجالت زده می شوم. اگر دو نفر در خیابان به من نزدیک شوند ، احساس دردسر میکنم .


زمان هایی وجود دارد که آرزو می کنم ای کاش می توانستم همانند اشخاص دیگر باشم و مانند آنها زندگی کنم. به طور مثال تنها دو جا وجود دارد که می توانم برای خرید بروم ، نیویورک و لندن و گاهی اوقات مجبور هستند کل مغازه را تعطیل کنند تا من بتوانم در آنجا خرید کنم. دایانا راس همیشه همین کار را انجام می دهد و آنها کل فروشگاه مال را برای او تعطیل می کنند.
زمان هایی دیگری است که من آرزو می کنم ای کاش من این چنین مشهور نبودم تا می توانستم بیرون بروم و اوقات خوشی داشته باشم ، مثل اینکه بتوانید به دیدن دیسنی لند یا سواری کردن بیرون بروید.


مسیح موعظه کرد و مردم به گرد او جمع شدند. او از آنها عصبانی نشد و آنها را به کناری نگذاشت و نگفت: مرا رها کنید. من خود را مسیح نمی نامم ، بلکه تنها این فشارهای روحی و تنش ها را با مسیح مقایسه می کنم.


من عاشق طرفدارها هستم و آنها دلیل زندگی حرفه ای من هستند. زمانی که نمایشی را اجرا می کنم و طرفدارها را می بینم که می رقصند و می خوانند، این همان چیزی آن که من به راستی عاشقش هستم.


بدترین چیز در جهان برای من این است که اجازه دهم طرفدار ها غمگین شوند.


ممنونم بخاطر همه شکیبایی و لطف دیروز(بعد از کنسل شدن کنسرت در ومبلی آرینا آگوست 1992)

 

طرفداری ميگويد  :

مايكل عزيز، معمايی برای من وجود دارد. هر وقت كه چشمانم با وجود تو درمی آمیزد، با عشقت احاطه ميشم. آرزوی من اين است كه كاش ميتوانستم ببينمت. روز تولد من درتاريخ 1 مارس است و من 11 ساله ميشوم. اميدوارم از نظر تو زياد بزرگ نشده باشم.
Carla hallدر نامه اش به مجله ی soul ، سال 1970)

به غير از مردم ، عكاسان نيز اونجا حضور داشتند. مايكل مدت كوتاهی آنجا بود. او نمی توانست مستقيم به چشمهایت نگاه کند. من حدس ميزنم او شخصی كم رو و خجالتيست .اما او در دستخطش نشانه ای دارد كه بيشتر پرنس ازش استفاده ميكرد...مايكل از هر نشانه ای كه در تاريخ بوده استفاده ميكند. هم اكنون او به سال 1998 اشاره ميكند. من نميدونم كه معنی و مفهوم اين چيست .شايد او با خودش فكر ميكنه كه دنيا داره به آخر ميرسه.
Todd Meehan، محل ضبط،، لس انجلس)

واقعا با ارزش و خاص بود. او رو خط تلفن شگفت آور بود. من لحظاتی رو در حال صحبت كردن با او گذراندم. صدای او خيلی گرم بود. او به من گفت كه ديگر چنین نکنم  _ تا باهم ملاقات كنيم البته، من ميخواستم اين كار را انجام دهم .او حقیقتا زندگی مرا نجات داد. اگه او بيرون نمی آمد من آشكارا ميخواستم كه بپرم...
(HerminieDorchester  شخصي كه تهديد ميكرد از كنار پشت بام هتل خواهد پريد، مكاني كه مايكل درسال 1992 انجا اقامت داشت.)

 

در پناه عشق او باشید...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: شنبه ششم اسفند 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

Show Time !!

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل سوم  كتاب Words Michael Jackson In His Own 

Show Time!!!

وقتی ما در جاده هستیم احمقانه رفتار می کنیم و دیوانه تر هم می شویم.ما بازی می کنیم و چیزها را به طرف هم پرت می کینم. این کار همانند زمانی است که شما زیر فشار و استرس هستید و راهی را برای فرار از واقعیت پیدا می کنید تا اوضاع را روبه راه کنید چون سفرهای کاری همراه با فشارهای روحی فراوان است. کار، مصاحبه کننده ها، طرفدارهایی که دودستی به شما می چسبند، هر کسی می خواهد که با شما باشد و همیشه گرفتار هستید.تلفن بخاطر تماس های طرفدارها تمام شب زنگ می خورد ، بنابراین شما تلفن را زیر تشک می گذارید ، به همین دلیل آنها در اتاق شما را می کوبند و جیغ می کشند.
شما حتی نمی توانید از اتاق بیرون بروید بدون این که آنها شما را دنبال کنند. احساس می کنید اطرافتان بسیار شلوغ است و مثل این است که در یک تنگ ماهی طلایی هستید و همه به شما خیره شده اند. منظورم این نیست که من شخص جذابی هستم ، اما من گمان می کنم که خوب و جالبه اگر این چیزی است که آنها می گویند. من فکر می کنم جذابیت یک چیز ذاتی است و توسط خودش خلق شده و بوجود می آید.

به محض اینکه موسیقی نواخته می شود به من هستی می دهد و ابزار موسیقی به من هیجان و شور می بخشند و مرا کنترل می کنند.
زمانی که به تماشاچی ها را نگاه می کنم و می بینم که از هر نژادی دست یکدیگر را در دست دارند و با یکدیگر می رقصند ، احساس بسیار خوبی به من دست می دهد.

در ازدحام جمعیت من می ترسم اما در روی صحنه احساس راحتی می کنم. اگر در اختیار من باشد روی صحنه می خوابم. می بینید همه زندگی من روی صحنه هست و تاثیری که از مردم گرفته ام به دلیل تشویق ها، ابراز احساسات گرم ، زمانی که ایستاده اند و زمانی که شما را دنبال می کنند است.
من روی صحنه بزرگ شدم و آن بیرون راحت تر هستم از جایی که اکنون قرار دارم ( برگرفته از مصاحبه).

من خواهان آن لحظاتی نیستم که می توانید استراحت کنید. من احساس می کنم که روی صحنه فرشنگان حامی من هستند و می توانم در آنجا بیاسایم.

 

شما این کار را دوست دارید؟ (مصاحبه) من واقعاً از انجام این کار متنفرم. من روی صحنه بسیار راحت تر هستم در مقایسه با اکنون. من واقعاً عاشق چیزی هستم که انجام می دهم و به آموزش و تکامل یافتن ایمان دارم ، همانند یک نوع کلیسا است که معنا به روح شخص دیگری وارد می شود و آنها بی اختیار می شوند. من زمانی که می رقصم فرد دیگری هستم.


زمانی شما به نتی می رسید که روح همه تماشاچیان را لمس خواهد کرد چیزی که آنها قبولش نمی کنند. چیزی که شما آن را لمس و احساس کرده اید و به چنگ آورده اید.همانند یک بشقاب برگردان می ماند ( که به سوی خودتان بازمی گردد.)


من قادر به اجرا کردن نیستم اگر آن بده بستان را با تماشاچی ها نداشته باشم. می دانی، نوعی از انگیزه و علت و معلولی و واکنش، چون من برای آنها اجرا می کنم و واقعاً به من انرژی می دهند و من تنها از انرژی آنها نیرو می گیرم و اجرا می کنم.
زمانی که وقت وداع با صحنه میرسد ،  واقعاً آن را نمی خواهم. می توانم برای همیشه درآنجا بایستم. این احساس همانند زمان ساخت یک فیلم است، چیزی که درباره یک فیلم شگفت انگیزه این است که شما می توانید تبدیل به شخص دیگری بشوید. من عاشق فراموشی هستم و زمان های زیادی شما واقعاً چیزی را فراموش می کنید مثل یک خلبان اتوماتیکی.
خلبان ها به من می گویند: "من آرزو داشتم که در آسمان بودم بدون اینکه مجبور باشم برای چیزهایی مثل سوخت گیری فرود بیایم. من آرزو داشتم می توانستم برای همیشه در آنجا باشم ،برای ابد". و آنجا (صحنه) برای من امن ترین و مطمئن ترین مکان در عالم است و من کاملاً می دانم منظور آنها چیست وقتی که من با 40000 جمعیت همراه هستم ، برای من اینگونه است. مواقعی که روی صحنه هستم هیچ چیز نمی تواند به من صدمه بزند، هیچ چیز. و آن چیزی است که من برایش در اینجا حضور دارم. روی استیج من واقعاً احساس در خانه بودن می کنم و آنجا جایی است که من حقیقتاً زندگی می کنم، متولد شده ام و آسوده هستم.

 

من عاشق کاری هستم که انجام می دهم.من از چیزی که انجام می دهم شاد هستم.این برای من مثل یک فرار از واقعیت است. من عاشق روی صحنه بودنم و از دیدن شهرهای مختلف، تجربه فرهنگ ها، محیط و هنرهای محلی و زبان ها لذت می برم. زمانی که جرمین از گروه رفت، احساس می کردم بدون همراه و پشتیبان هستم زیرا عادت داشتم به سمت او بچرخم و در سمت چپم او را ببینم.


روزی من نامه ای از دختری به نام لادونیا جونز از تگزاس دریافت کردم. او از یک کار اضافی مبلغی را جمع آوری کرده بود تا بلیط کنسرت بخرد اما با آن سیستم معمول تور مجبور بود که چهار بلیط بخرد که استطاعتش را نداشت. من از برنامه ریز خواستم تا برای نحوه توزیع بلیط ها راه حلی پیدا کند. یک راه ساده احتیاج به 120 دلار حواله پولی داشت. من از برنامه ریز خواستم هر چه زودتربه سیستم سفارش پستی خاتمه دهد ، به دلیل اینکه هیچ کس پولی پرداخت نخواهد کرد ، مگر بلیط کنسرت را دریافت کند.(یک گفته در شب تور ویکتوری به دنبال جارو جنجال بر سر قیمت زیاد و افزایشی بلیط و روند درخواست بی نظم).


وقتی اولین بار در خواست اجرای تور ویکتوری را قبول کردم تصمیم گرفتم تا همه پولی که از اجرایمان به دست می آوریم را به موسسات خیریه اهدا کنم.
این یک مسیر طولانی 20 ساله بود و تور ویکتوری آخرین تور خداحافظی به عنوان اعضای یک خانواده به حساب می آمد.( انتهای تور گروه ویکتوری 1984)


برای افراد مختلف بزرگ شدن در سنین متفاوت اتفاق می افتد و من به دنیا نشان می دهم که یک مرد هستم و همیشه می خواهم که اینگونه باشم. ( تور بد)


تنها دلیلی که من تصمیم به اجرای تور خطرناک گرفتم این هست که بودجه ای برای بنیاد تازه تاسیس " دنیا را شفا دهیم" فراهم سازم. یک موسسه خیریه بین المللی کودکان که من یک پیشگام در کمک به کودکان و محیط زیست هستم. هدف من این هست که تا کریسمس 1993، صد میلیون دلار درآمد ناخالص داشته باشیم. من مصرانه می خواهم هرشخصی که نگران آینده این سیاره و کودکان آن است به آفزایش درآمد بنیاد کمک کند.
بنیاد" دنیا را شفا دهیم" بودجه را به کودکان مبتلا به ایدز اهدا خواهد کرد به یاد و افتخار دوستم رایان وایت.
من مشتاقانه منتظر این تور هستم چون به من این امکان را می دهد تا زمانم را برای دیدن کودکان سراسر دنیا و گسترش پیام عشق جهانی وقف کنم.


بینش و دید مایکل چشمگیرترین و بالاترین بیان از هنر نمایش را به جهانیان عرضه می کند که تاکنون دیده شده و این همان هدف و غایتی است که بسوی آن در حرکتیم. (بن کالینز مدیراجرایی تور خطرناک)

(پایان فصل سوم)

 

 

                                                       در پناه عشق او باشید...

Every day create your history

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

Michael Jackson In His Own Words

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل دوم  كتاب Words Michael Jackson In His Own  صفحه ۱۸تا ۲۱

ترانه ها، نوشته ها و ال پی ها

(کوئنسی) باعث شد که من تا خانه ام رانندگی کنم و او مرا وادار کرد که این ترانه را طراحی کرده و بسازم و من او را در اتاق دیگری منتظر نگه داشتم. من واقعا خجالت می کشیدم. من آنجا بودم در حالی که قلبم به شدت می تپید. عاقبت انجامش دادم. او وارد شد و من اجرایش کردم. زمانی که تمام شد او واقعا دوستش داشت! او مرا در آغوش گرفت و گفت: «این همان ترانه ای ست که انتظارش را داشتیم.» (درباره ی « Beat It »).
من می خواستم ترانه ای بنویسم، از آن نوع ترانه های راکی که خودم دوست داشتم و می خریدم. به این ترتیب من به چنین ترانه ای رسیدم و دوست داشتم که بچه ها هم از آن لذت ببرند. چیز دیگری که به یاد می آورم وجود آن ترانه در آن جایگاه بود. طبیعتا می دانستم که جایزه خواهد گرفت اما آنچه مهم بود این بود که این ترانه ها از خود من بیرون می آمدند(درباره «Beat It»).


زمانی که ترانه ی «Heal The World» را تنظیم می کردیم این رویای من بود که اجرای آن را با صدای آنها (گروه کُر پسران) که آن را می خوانند بشنوم... این تنها چیزی بود که مانع گریستن من می شد.


من «Will You Be There» را (آلبوم Dangerous) در خانه ام،نورلند در کالیفرنیا نوشتم. من درباره ی آن خیلی فکر نکردم. همیشه احساس می کنم که از بالا به من الهام شده است. من احساس خوشبختی می کنم به خاطر اینکه وسیله ای برای به جریان درآمدن موسیقی هستم. من تنها سرچشمه ی ایجاد آن هستم. نمی توام به خاطر ساخت آن برای خودم اعتباری قایل شوم زیرا این کار خداست. او تنها از من به عنوان یک پیامبر استفاده می کند.
من از رویا بیدار می شوم و انجامش می دهم «وای، آن را روی کاغذ بنویس.» همه ی اینها عجیب است. شما این واژه ها را می شنوید، هرچیزی آنجا در برابر شما حقیقی به نظر می آید... به همین خاطر است که من از گرفتن اعتبار درباره ی ترانه هایی که نوشته ام، متنفرم. من آن را همه جا احساس می کنم. این ممکن است در هر جایی رخ بدهد و من تنها یک پِیک هستم که آن را به جهان نشان می دهد.
من واقعا معتقدم که خدا مردم را برای چیزهای معینی انتخاب می کند، میکلانژ یا لئوناردو داوینچی یا موتزارت یا محمد علی (ورزشکار مشهور) یا مارتین لوتر کینگ، همگی انتخاب شده اند... من به چیزهای سطحی اهمیتی نمی دهم چراکه هدف واقعی من بودن در چنین جایگاهی است. من به هنرم تعهد دارم. من اعتقاد دارم که هدف نهایی هنر هماهنگ کردن مادیات و معنویات و انسان و خداست.
این همان چیزی ست که من به خاطرش اینجا هستم. درست مانند میکلانژ یا لئوناردو داوینچی. امروز هنوز کارهای آنها را می بینیم و از آنها الهام می گیریم. من همیشه دوست داشته ام که اینگونه ادامه دهم و از افراد الهام بگیرم و چیزهای تازه را امتحان کنم.
حس می کنم جهانی که در آن زندگی می کنیم در حقیقت یک ارکستر سمفونیک بزرگ، مهیج و بی توقف است. من به این گفته ی قدیمی اعتقاد دارم که همه ی آفریده ها به صدا درمی آیند و این یک صدای تصادفی نیست. این همان موسیقی است. حتما شما اصطلاح «موسیقی جهانی»را شنیده اید. خوب این یک عبارت واقعا ادبی است.

 

موسیقی همان چیزی ست که باعث ریتم دادن به فصل ها، نبض تپش های قلب ما، مهاجرت پرندگان،جزر و مد اقیانوس، چرخه ی رشد، تحول و از میان رفتن می شود. این یعنی موسیقی، یعنی ریتم.
مهم نیست شما چه می کنید. شما در حال کشمکش با تولیدات قبلی خود هستید و هر کسی انتظار چیز بیشتری را دارد. درست شبیه تصویرهای متحرک و شخصیت «جِدی» شخصیت فیلم جنگ ستارگان. شما مدام در تلاش هستید که خود را بالا ببرید و این کار سختی ست- مانند گروه «The Bee Gees» و ترانه ی «Saturday Night Fever»، اما من به انجام درست هر کاری معتقدم. درست شبیه این گفته ی قدیمی: «شما پیرتر نمی شوید بلکه بهتر می شوید.»
من قصد داشتم آلبومی شبیه به قطعه ی فندق شکن، اثر چایکوفسکی تهیه کنم که هزاران سال پیش از این ساخته شده بود و مردم هنوز هم به آن گوش می سپارند. ترانه هایی که برای همیشه زنده بمانند. من بچه ها، نوجوانان و پدران و مادران و مردم همه ی نژادهای جهان را دوست دارم. تا صدها سال همچنان ترانه هایی از آن آلبوم بیرون خواهند آمد و مورد موشکافی قرار خواهند گرفت. من می خواهم ترانه هایم اینگونه زنده بمانند. (درباره ی «Dangerous»).
هدف من از زندگی، بخشیدن چیزهایی به جهان است که خودم از سر خوشبختی آنها را دریافت کرده ام. اتحاد الهام الهی با موسیقی و رقص من.

تهیه کنندگی
خوب، من ترانه ای به نام «night Time Lover» برای آلبوم خواهرم، «لاتویا» ساخته ام که به زودی از طریق «پولیدور» منتشر خواهد شد. (لاتویا در زندگینامه اش مایکل را متهم کرده که به خاطر حسادت این ترانه را خراب کرده است.)
من در تهیه ی «Don’t Stop Till You Get Enough» و همچنین تنظیم آن به کوئنسی جونز کمک کردم و من و «رندی»، برادرم در تهیه ی «Shake Your Body» همکاری داشتیم.

پایان فصل دوم

 *ترجمه فصل دوم اين كتاب از : مهراناى عزيز (michaelmania.blogfa.com) 

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: شنبه یکم بهمن 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

لبخند آفتاب

لبخند آفتاب را دوست دارم....

خنكى هواى صبح...

طرواتى كه با تمام وجودم استشمام ميكنم....

هميشه وادارم ميكند تا كارهاي خارق العاده انجام دهم...

افكارم را ميبرد به سرزمين ناشناخته ها...

آنجا كه تمام پس كوچه هايش را مى شناسم...

گويى راه هاى آسمان امن تر و آشنا تر از اينجاست...

 

تمامى اين افكار مرا در نظر بقيه عجيب مى ساخت...

سكوتم را معنا دار ميكرد...

وقتى به چشم هاشان خيره مى گشتم...

گاهى به من لذتى مى بخشيد...

وقتى حس ميكردم كه از درك دنيايم عاجز و ناتوانند...

پيله اى به دور خود تنيدم...

كه مرا غرق پروانه شدن ساخت...

دوست داشتم شاپرك باشم...

دوست داشتم گل ها با من مهربان باشند...

باشد كه از من نهراسند وقتى لمسشان ميكنم...

 

براى كشف راز شادابى گل سرخ...

بايد صبح زود از خواب برخيزى...

چكمه هاى كوچكت را به پا كنى...

و پاورچين پاورچين...

جورى كه مادر بزرگ نفهمد...

به استقبال شكوه آفتاب بروى...

 

در تمامى اين سالها...

فقط يكى بود كه كشف رازهايش هيچ گاه خسته ام نكرد...

او كه دنيايش را با جانم احساس ميكردم...

او كه دوستدار تمامى كودك دلان دنيا بود...

او كه پناه كودكان چكمه پوش بود...

او كه هم نفس ميشد با كودكان كوچه و بازار...

او كه ناراحت نميشد لباس هاى شاهانه اش خاكى شود...

وقتى با كودكان يتيم خانه بازى ميكرد...

 

براستى كه زود پريدى از زمين زخم خورده...

اما تا پايان بودنم....

ياد تو...

هر لحظه با من است...

و هر صبحدم ....

با تو و آفتاب و لبخند آسمان بخشنده....

جشن ميگيرم...

 

و باور دارم فردا هم كه من نباشم...

هستند كودكانى كه صبحشان را با ياد تو آغاز ميكنند...

يادت تا ابد جاودان باد...

پسرك هميشه رقصان سرزمين غريب جادو...

گام هاى زرينت را تا ابد غرق بوسه خواهم ساخت...

.

.

.

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل دوم  كتاب Words Michael Jackson In His Own  صفحه ۱5تا ۱8

ترانه ها، نوشته ها و ال پی ها

نیازی نیست موسیقی ای ساخته شود که مردم آن را نمی خواهند. هدف این است که به زندگی دیگران شادی ببخشیم.
افراد معینی برای چیزهای خاصی آفریده شده اند و فکر می کنم شغل ما سرگرم کردن جهان است. من کار دیگری برای انجام دادن بلد نیستم.
به نظر می رسد که مردم فکر می کنند ما باید به خاطر آهنگ هایی که گروه The Osmonds ساخته اند با آنها مخالفت و رقابت داشته باشیم. اما اینگونه نیست. من فکر می کنم آنها گروه خوبی هستند و مطمئنم چیزی برای رقابت با آنها وجود ندارد.
حس می کنم (تقلید از دیگران) ستایش به یک روش یا روشی دیگر است که شما را تقریبا عصبانی می کند. به خاطر اینکه این کار مال شماست. ما نخستین گروه جوانی بودیم که با آن سبک کار می کردیم و آهنگ های خوبی می ساختیم. کسی همسن ما وجود نداشت و سپس ناگهان به گروهی به نام Osmonds برخورد کردیم. خانواده ی «پارتریج». حالا شما گروه هایی مانند The Sylvers دارید. آنها تهیه کننده ی مشابهی داشتند که تمام آهنگ های مشهورشان را می نوشت. «فردی پارن». به همین خاطر است که آنها خیلی شبیه ما به نظر می رسند.
«من می توانم هرچیزی را فراموش کنم، اما هرگز یک ملودی را فراموش نخواهم کرد.»
تهیه کنندگان موتاون اجازه نمی دادند که شما ازادانه بخوانید. آنها می گفتند که شما چه باید بخوانید. در آغاز این مساله ی خوبی بود، اما بعدها...
همه ی آنها (موتاون) ترانه های قدیمی ما را ضبط می کردند و ما آنها را اجرا می کردیم و احساسمان را در خواندن آنها به کار می گرفتیم. آن ترانه ها ناشی از افکار خود ما نبودند و ما باید خودمان را با آنها وفق می دادیم. مانند یک موم.
من اصولا ترانه ی «Ben» را دوست دارم. من عاشق موش ها هستم و دلم می خواهد با آنها دوست شوم. من با پسری صحبت می کنم که دوست من است- چراکه همه نمی توانند یک دوست به حساب آیند! تعدادی از مردم آن را به عنوان یک موش درنظر می گیرند و تعدادی دیگر مانند یک دوست به آن نگاه می کنند. هر دو دیدگاه درست است.
من از ترانه های عاشقانه ی تکراری متنفرم. من به نوع خاصی از ترانه های عاشقانه علاقه مندم. من یک ایده ی تازه می خواهم. به همین خاطر «Ben» را دوست دارم. در آن رازی وجود دارد... برخی از مردم از من می پرسند: «چرا چنین ترانه ای را درباره ی یک موش بدبو و نفرت انگیز ساخته ای؟ چگونه او را اینچنین زیبا توصیف می کنی در حالی که این ترانه درباره ی یک موش بی صدا و لال است؟»

 

 

این خیلی آسان است که ترانه را به این روش بنویسی (همراه یک گروه). هرکس دیدگاه متفاوتی دارد و چیزهای مختلفی را اضافه می کند. (در دهمین ساگرد The Jacksons).
من آن را دوست دارم و زمانی که دوستش دارم پس می دانم (به طور کلی) که چه می خواهم. من با ترانه ها و زمان ها همراه می شوم. حس می کنم که ما می دانیم چه رخ خواهد داد.
من زمان بسیاری را صرف ترانه هایم می کنم. می خواهم آنها کامل و بهترین باشند. هرگاه ترانه ای می نویسم با خودم فکر می کنم که این کار باید جزء ده ترانه ی برتر باشد. من با متن ترانه بیش از ملودی آن درگیرم، بنابراین من بسیاری از آنها را با «جرمین» می نویسم. همه ی شما به یک ملودی عالی نیاز دارید که احساستان را به خوبی بیان کند.
من درباره ی همه چیز می نویسم. درباره ی یک پیرمرد، یک درخت، آنچه که در جهان رخ می دهد یا یک آهو. من واقعا دیوانه ی نوشتن هستم. عاشقش هستم.
می خواهم به چیزهای مختلفی بپردازم. من تعدادی از آهنگ ها را با «گلن کمپبل» تهیه می کنم.
«Destiny» (آلبوم گروه جکسونز در سال 1978) آغاز همه چیز بود و کاملا به جا تنظیم شده بود. اما هنوز خیلی چیزهای دیگر هم وجود داشت و برای (آلبوم Triumph) ما رهاتر و آزادتر هستیم. همه ی ما در این باره واقعا هیجان زده هستیم.
(destiny) موانع را برای ما به عنوان تهیه کننده از سر راه برداشت. این ترانه دقیقا درباره ی من است و برای ما معنای عمیقی دارد. همچنین برای آینده مسیری را تعیین می کند و ما درباره ی مبانی صداگذاری آلبوم بعد فکر می کنیم. (که آلبوم Triumph است.)
من سعی کردم با ترانه ی «heartbreak Hotel» به سمت آینده قدم بردارم. چیزهای متفاوتی را آزمودم. یکپارچه کردن درام و افکت های صوتی با موسیقی و این نتیجه داد. (ترانه ای که مایکل برای جکسونز نوشت (Triumph-1980) نخستین نمونه از کارهایی ست که نشاندهنده ی سبک تک نفره ی اوست).
سبک تک نفره
من هرگز نمی توانستم سبک انفرادی خود را داشته باشم، زیرا در یک گروه خانوادگی قرار داشتم و این کار می توانست شبیه از بین بردن یک خانواده باشد. به هرحال، مردان دیگری در حال اِعمال سبک خود هستند و ما همچنان به شکل گروهی ترانه ضبط می کنیم.
موتاون می خواست شانس آلبوم های تک نفره را از من بگیرد. این بستگی به دیدگاه عمومی دارد، درست شبیه یک رای است و آنها تصمیم می گیرند که تو را انتخاب کنند. ما به همه جای جهان سفر کرده ایم و اگر «Ben» را اجرا نکنیم آنها دیوانه می شوند. هرگز تصور نمی کردم که این ترانه تا بدین حد محبوب باشد. مدت طولانی نیست که روی آلبوم تک نفره کار می کنم اما درحال انجام کارهای بیشتری هستم.
آنها ترانه های خوبی بودند. من آنها را خیلی دوست دارم، اما اختصاصا ترانه های تازه را هم دوست دارم.
(معرفی ترانه ی «billie Jean» در کنسرت های بیست و پنجمین سالگرد موتاون که ترانه های گروه Jackson5 و The Jcksons هم اجرا شد.)
یک روز به کوئنسی جونز تلفن زدم تا از او بخواهم تعدادی از انسان های بزرگ را برای ساخت آلبومم (Off The Wall) به من معرفی کند. این نخستین باری بود که من تمام ترانه ها را خودم می نوشتم و تهیه می کردم و در جستجوی کسی بودم که به من آزادی بیشتری بدهد، کسی که از نظر موسیقایی نامحدود باشد.

 

کوئنسی صادقانه با من صحبت کرد و گفت: «خوب چرا اجازه نمی دهی من این کار را انجام دهم؟» من گفتم: «این یک ایده ی عالی ست.» به نظرم می رسید که خیلی غیرممکن است، می خواستم به این مساله اشاره کنم-اما این کار را نکردم- من حتی به آن فکر هم نکرده بودم. کوئنسی روی موسیقی جاز، موزیک فیلم، موسیقی راک ان رول، فانک و پاپ کار می کند- او همه ی اینها را با هم دارد و درست همان کسی است که من می خواهم با او کار کنم. من تقریبا هر روز به خانه ی او می رفتم تا با هم کار کنیم.
از کار کردن با کوئنسی خیلی چیزها آموختم. من تشنه ی آموختن هستم. برای من، یادگیری چیزها مثل اشتیاقم به شادی است. هرگز تماشای او را در هنگام کار فراموش نمی کنم زیرا او محدودیت ناپذیر بود.
زمانی که برای نخستین بار کارمان را آغاز کردیم (Off The Wall) ما نشستیم و دقیقا درباره ی آنچه که می خواستیم انجام دهیم بحث کردیم و این زمانی به اثبات می رسید که ما طرحمان را مشخص می کردیم. من از پیش برای ساخت آلبوم تصمیم می گرفتیم، اما چیزهایی هم خارج از انتظار ما رخ می دادند. ما سه پلاتینیوم را مدنظر قرار می دادیم و حالا این کار نیاز به 5 میلیون پول داشت!
«Working Day And Night» کاری اتوبیگرافیکال (درباره ی شرح حال خودم) است، اگرچه من ایده ی آن را کمی گسترش دادم به این صورت که مثلا من با آن شخص ازدواج کرده ام و او مرا متحول کرده است.
آلبوم بعدی (پس ازOff The Wall ) سه برابر بزرگتر بود... اگر آلبوم خوبی نباشد می تواند یک شکست به حساب بیاید. بنابراین وقتم را صرف آن خواهم کرد و آن را درست خواهم کرد.

*ترجمه فصل دوم اين كتاب از : مهراناى عزيز (michaelmania.blogfa.com) 

 

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

Michael Jackson In His Own Words

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل آغازين كتاب  Michael Jackson In His Own Words  صفحه ۱۲تا ۱۵ :

روزهاى نخستين ((Early Days

 

توسعه دادن علاقمنديها در ذات هر شخصي وجود داره.مثلا تيتو عاشق ماشين و ابزارالات مكانيكي هست.

جكي بسكتبال رو دوست داره و من رسم كردن تصاوير كارتوني(كاريكاتور). تو جمع گروهاي ديگه ، تو اسم گروه خودتو ميدوني ، اما نميدوني كه هركس در اين گروه، شخصي خاص و منحصر به فرده. اين براي ما خيلي مهم بود.

 

من همواره با درس جغرافي زندگي ميكردم و تو نميتوني چيز خيلي بهتري غير از اين كسب كني.

 

من موسيقي كلاسيك و گوش دادن موسيقي ملايم رو دوست دارم. گاهي اوقات نشسته و موسيقي سبك ملايم ، نظير افرادي چون Johnny Mathis رو گوش ميدم.Ray Charles رو دوست دارم و بيشتر اوقات three dog night  رو گوش ميدم. خوبه ، او منحصر به فرده!

 

تيتو هميشه آخر همه از رخت خواب بلند ميشه . ما هميشه همگي تشك زرد داريم ، هي ! تشك زرد! اين اسم خوبي براي عنوان يه آلبومه!

 

(خواهران من) هرگز دلشون نميخواد كه وارد گروه بشن.گذشته از اين اگه ما اجازه ميداديم كه جانت وارد گروه بشه او تمام سود رو به دست مي اورد.

 

من تحرك رو دوست دارم.(درباره ي تور انگلستان در سال 1972) من ميخواستم كه برخي از مناطق رو ببينم. ناپلئون در كجاست؟ (در فرانسه فوت كرد) اوه درسته . من همچنين خيلي دوست دارم كه به اون مكان هم برم.وقتي توي لندن بودم دوست داشتم كه به مغازه ها برم و بعضا لباس بخرم.

كار من در اكروبات خوبه و توي شنا هم خوب و وارد هستم.

دخترها منو تعقيب ميكنن.اين دليل اينه كه ما به محافظ احتياج داريم.

اگر جيغ و فريادنبود ، هيچ هيجاني هم وجود نداشت.اونها بودن ، بچه ها به ما كمك ميكردند تا توي راهي كه بوديم باشيم.

ما در رديف جلويي صحنه گارد امنيتي داشتيم.اگه اونها اونجا نبودن من دستپاچه ميشدم. بيشتر زمانهايي كه ما كنسرت داشتيم دخترها سعي ميكردن كه از پشت محافظان امنيتي عبور كنند و اگه اونها اونجا نبودن، من ميدونستم كه بايد منتظر يه اتفاق بد باشيم. اما من نميترسيدم.خواسته ي اونها هميشه اين بود كه بهت دست بزنن يا اين كه ازت امضا بگيرن.اونها نميخواستن كاري بكنن كه بهت صدمه برسه.

اين ديدار با او درسال 1972 بود خيلي عقبتر ، او تقريبا كم ، راجب قسمت اخر خاطرجمع بود.

 

ما عادت كرده بوديم تا در خونه ي كوچك زندگي كنيم. و حالا يه خونه بزرگ داشتيم همراه با استوديو به علاوه ي يك اتاق موسيقى

 

برخي چيزهايي كه هميشه لازم داشتيم.مثلا ما هميشه يه محوطه مخصوص بسكتبال ميخواستيم.در گري كه بوديم بايد دونفره توي محيطي كه براي بسكتبال بود راه ميرفتيم ولي حالا ميتونستيم همگي بيرون بريم و بازي كنيم.

ما نقل مكان كرديم چرا كه خونه ي ما خيلي تنگ و كوچك بود.ما توي خونه يه استوديو ساخته بوديم. عرض ديوار شانزده بود و هنگامي كه شبها تمرين ميكرديم همسايه ها ناله و شكايت ميكردند.بنابراين ما نقل مكان كرديم و حالا تنها يه استار(انسان نامدار) از ما شكايت داشت. Frank Sinatra سمت راست محلي كه ما بوديم زندگي ميكرد. نه، او هرگز شكايتي نداشت ، اما بالكن منزلش بالاي قسمت سمت راست  منزل ما بود.

من عادت كرده بودم تا تنهايي جايي برم.مكاني در دور دستها ، جايي كه مغازه اي هم اونجا وجود نداشت. حالا تفاوتهاي زيادي به وجود اومده.من ميتونستم تنهايي به مغازه برم اما حالا مثل فيلم ها، وقتي ما بخوايم كه به جايي دور بريم ، به مسابقات اتوموبيل راني(kart racing) ، اسب سواري، بايد با خودمون محافظ داشته باشيم.اگه ما ميخواستيم كه بدون محافظ جايي بريم اونها بهمون ميگفتن بايد همراه با محافظ باشيم چرا كه بچه ها ميتونستن ما رو شناسايي كنن مردم ميدونن كه ما در لس انجلس زندگي ميكنيم. بعضا نامه رسان نامه هايي به اسم" جكسون 5" برامون مياورد كه ادرسي روش نداشت و او ميدونست كه منظور نويسنده اش كجاست.

من اونچه كه انجام ميدم رو دوست دارم.من همچنين دوستان بسيار زيادي خارج از حرفه ي تجارت دارم.و اونها خيلي عادي با ما رفتار ميكنند.

 

سلام! من مايكل هستم! من به دوازده سالگي و زيباييهاش عادت كرده بودم اما حالا 16 ساله به همراه جذابيتهاش هستم.

 

او هر شب مقدمه اي براي جكسون 5 در اجراهاشون توي لاس وگاس داره.

 

ما نگه ميداريم ( لباس هاي مخصوص صحنه رو). ما سه اتاق براي نگه داري همه ي اونها داشتيم.

ما همه ي اشياهاي گذشته رو از زمان برنامه ي Ed Sullivan  نگه داشتيم.

 

ما شوخي و سرگرمي داشتيم، ما واقعا اين كار رو انجام ميداديم. حدس ميزنم بدونم كه چه چيزي موجب به وجود اومدن اشكال در كارهاي David Cassidy (ستاره ي كوچك طنز) ميشه اما مطمئنم كه ازش گله و شكايتي نشده.

 

به هر حال من به اين نتيجه رسيدم كه همه چيز روبه راهه .من مطمئنم كه از انجام دادن كارم دست نخواهم كشيد.

(مايكل 15 سالش بود زماني كه راجب بازنشستگي از او پرسيدند.)

 

ما موفق به ملاقات با ملكه (در اجراي سال 1976در فرماندهي سلطنتي  ) شديم. او با ما واقعا علاقه مندانه رفتار ميكرد و از ما ميپرسيد كه اهل كجا هستيم ، از كجا اومديم و چگونه اين كار رو شروع كرديم.و دوك (لقب موروثي اعيان انگليسي) ازمون پرسيد كه آيا قبل از ما خانوادمون در كار و كسب هنربوده اند و ايا ما براساس سند فعاليت ميكنيم . اين خيلي دلپذير بود.

 

قارچ ها چه جوري هستند؟ من گوشت و سيب زميني دوست دارم.من مقدار خيلي زيادي اب مينوشم.خاويار چه جوريه؟ من همچنين مشتاق نيستم كه بعضي چيزها رو امتحان كنم. شايد فقط يه ذره. آيا صادقانه ، شما از اين جور چيزها خوشتون مياد؟ من واقعا نميتونم درك كنم. كه بعضي ها چطوري ميتونن اين جور چيزها رو بخورن.

(مايكل 18 ساله در هنگام صرف ناهار با Andy Warhol و دوستانش.)

 

من هرگز هيچ وقت – از سرگرميهايي كه شيفته شان هستم دست نكشيده ام. و اين شغلم بود.

(مايكل 18 ساله)

 

زماني كه ما نخستين بار نام اصلي خودمون رو از دست داديم ، احساس ميكرديم كه مفقود شديم.ميتونيد ببينيد، ما قبل از اين كه نظر داشته باشيم به وسيله ي موتون شناخته بشيم براي مدت طولاتي صاحب اين نام بوديم .و اين هويت ما بود.اما از زماني كه به اونجا رفتيم ، به نظر ميومد كه اين كمتر اهميت داشت و مهم نبود.و امروز ما با نام جكسونها شناخته ميشيم.به همين راحتي. بنابراين اين  هيچ خسارت ثابتي به وجود نياورد.مردم هميشه فكر ميكنند كه به هر حال ما همون جكسون 5 هستيم. 

(پایان فصل اول)

در پناه عشق او باشید...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: پنجشنبه هشتم دی 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

در باره وبلاگ

I was born to never die
To live in bliss, to never cry
To speak the truth and never lie
This is my dance, this is my high


منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

The Same Sun
دوباره بازمیگردم...
Fans & Friends, People & Places
Show Time !!
Michael Jackson In His Own Words
لبخند آفتاب
Michael Jackson In His Own Words
یلدای مهربان...
آن مرد و آینه ...
Moonwalk _ ChapterTwo _ Page 31 & 32


لینکهای دوستان

آقای بی چون و چرای عشق
دانلود بهترینهای موزیک
saeed-atashin
فروشگاه مايكل جكسون
Michael Mania
Mr. Magic
شبح دوست داشتنی
شازده کوچولوی 2011
Michael Jackson)King of pop)
سارا مایکلی
ارتش مایکل جکسون
(MJsmile (heydar
سلطان موسیقی دنیا(شهرام)
return2neverland
(the king(mahtab
MJ IS HERE
فروشگاه محصولات اوریجینال Michael Jackson
Michael Jackson (سپيده)
(Kingofstars(Nila
مایکل جکسون(فاطمه)
( Just MJ Lovely (sama
مایکل جکسون ( پدرام و شاینا )
مایکل جکسون (سولماز) :-*
man in the mirror
heal the world
مایکل جکسون،آقای صلح!
آیلین عاشق مایکل
فروشگاه مایکل جکسون (پدرام )
خريد كاملترين مجموعه مايكل جكسون
IranMJ
mjjking_آریا
هواداران بالیوود و مایکل
never-land(پيترپن)
mjkingofpop(وحید)
MICHAEL JACKSON THE KING OF POP
ღ ღ تولدت مبارک عزیزم ღ ღ
King Of Pop(پدرام)
KING OF POP MICHAEL JACKSON
Michael's Mania
violetdreams
michael-jackson-ir
ترجمه آهنگ های مایکل جکسون
Kamran MJ


آرشیو موضوعی

ترجمه کتاب Dancing The Dream
ترجمه کتاب Moonwalk
ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words
مقالات
lyrics
ترجمه


لینک هاى وبلاگ

thisisit-movie
mjstar
MJFC
انجمن مايكل جكسون
عكاسى از طبيعت (آريا)
Magic World - Harry Potter
قالب رایگان بلاگفا


امکانات








Powered By
BLOGFA.COM