تبليغاتX
Dancing The Dream

Dancing The Dream

سفرى به دنياى روياهاى مايكل جكسون

Michael Jackson In His Own Words

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل دوم  كتاب Words Michael Jackson In His Own  صفحه ۱۸تا ۲۱

ترانه ها، نوشته ها و ال پی ها

(کوئنسی) باعث شد که من تا خانه ام رانندگی کنم و او مرا وادار کرد که این ترانه را طراحی کرده و بسازم و من او را در اتاق دیگری منتظر نگه داشتم. من واقعا خجالت می کشیدم. من آنجا بودم در حالی که قلبم به شدت می تپید. عاقبت انجامش دادم. او وارد شد و من اجرایش کردم. زمانی که تمام شد او واقعا دوستش داشت! او مرا در آغوش گرفت و گفت: «این همان ترانه ای ست که انتظارش را داشتیم.» (درباره ی « Beat It »).
من می خواستم ترانه ای بنویسم، از آن نوع ترانه های راکی که خودم دوست داشتم و می خریدم. به این ترتیب من به چنین ترانه ای رسیدم و دوست داشتم که بچه ها هم از آن لذت ببرند. چیز دیگری که به یاد می آورم وجود آن ترانه در آن جایگاه بود. طبیعتا می دانستم که جایزه خواهد گرفت اما آنچه مهم بود این بود که این ترانه ها از خود من بیرون می آمدند(درباره «Beat It»).


زمانی که ترانه ی «Heal The World» را تنظیم می کردیم این رویای من بود که اجرای آن را با صدای آنها (گروه کُر پسران) که آن را می خوانند بشنوم... این تنها چیزی بود که مانع گریستن من می شد.


من «Will You Be There» را (آلبوم Dangerous) در خانه ام،نورلند در کالیفرنیا نوشتم. من درباره ی آن خیلی فکر نکردم. همیشه احساس می کنم که از بالا به من الهام شده است. من احساس خوشبختی می کنم به خاطر اینکه وسیله ای برای به جریان درآمدن موسیقی هستم. من تنها سرچشمه ی ایجاد آن هستم. نمی توام به خاطر ساخت آن برای خودم اعتباری قایل شوم زیرا این کار خداست. او تنها از من به عنوان یک پیامبر استفاده می کند.
من از رویا بیدار می شوم و انجامش می دهم «وای، آن را روی کاغذ بنویس.» همه ی اینها عجیب است. شما این واژه ها را می شنوید، هرچیزی آنجا در برابر شما حقیقی به نظر می آید... به همین خاطر است که من از گرفتن اعتبار درباره ی ترانه هایی که نوشته ام، متنفرم. من آن را همه جا احساس می کنم. این ممکن است در هر جایی رخ بدهد و من تنها یک پِیک هستم که آن را به جهان نشان می دهد.
من واقعا معتقدم که خدا مردم را برای چیزهای معینی انتخاب می کند، میکلانژ یا لئوناردو داوینچی یا موتزارت یا محمد علی (ورزشکار مشهور) یا مارتین لوتر کینگ، همگی انتخاب شده اند... من به چیزهای سطحی اهمیتی نمی دهم چراکه هدف واقعی من بودن در چنین جایگاهی است. من به هنرم تعهد دارم. من اعتقاد دارم که هدف نهایی هنر هماهنگ کردن مادیات و معنویات و انسان و خداست.
این همان چیزی ست که من به خاطرش اینجا هستم. درست مانند میکلانژ یا لئوناردو داوینچی. امروز هنوز کارهای آنها را می بینیم و از آنها الهام می گیریم. من همیشه دوست داشته ام که اینگونه ادامه دهم و از افراد الهام بگیرم و چیزهای تازه را امتحان کنم.
حس می کنم جهانی که در آن زندگی می کنیم در حقیقت یک ارکستر سمفونیک بزرگ، مهیج و بی توقف است. من به این گفته ی قدیمی اعتقاد دارم که همه ی آفریده ها به صدا درمی آیند و این یک صدای تصادفی نیست. این همان موسیقی است. حتما شما اصطلاح «موسیقی جهانی»را شنیده اید. خوب این یک عبارت واقعا ادبی است.

 

موسیقی همان چیزی ست که باعث ریتم دادن به فصل ها، نبض تپش های قلب ما، مهاجرت پرندگان،جزر و مد اقیانوس، چرخه ی رشد، تحول و از میان رفتن می شود. این یعنی موسیقی، یعنی ریتم.
مهم نیست شما چه می کنید. شما در حال کشمکش با تولیدات قبلی خود هستید و هر کسی انتظار چیز بیشتری را دارد. درست شبیه تصویرهای متحرک و شخصیت «جِدی» شخصیت فیلم جنگ ستارگان. شما مدام در تلاش هستید که خود را بالا ببرید و این کار سختی ست- مانند گروه «The Bee Gees» و ترانه ی «Saturday Night Fever»، اما من به انجام درست هر کاری معتقدم. درست شبیه این گفته ی قدیمی: «شما پیرتر نمی شوید بلکه بهتر می شوید.»
من قصد داشتم آلبومی شبیه به قطعه ی فندق شکن، اثر چایکوفسکی تهیه کنم که هزاران سال پیش از این ساخته شده بود و مردم هنوز هم به آن گوش می سپارند. ترانه هایی که برای همیشه زنده بمانند. من بچه ها، نوجوانان و پدران و مادران و مردم همه ی نژادهای جهان را دوست دارم. تا صدها سال همچنان ترانه هایی از آن آلبوم بیرون خواهند آمد و مورد موشکافی قرار خواهند گرفت. من می خواهم ترانه هایم اینگونه زنده بمانند. (درباره ی «Dangerous»).
هدف من از زندگی، بخشیدن چیزهایی به جهان است که خودم از سر خوشبختی آنها را دریافت کرده ام. اتحاد الهام الهی با موسیقی و رقص من.

تهیه کنندگی
خوب، من ترانه ای به نام «night Time Lover» برای آلبوم خواهرم، «لاتویا» ساخته ام که به زودی از طریق «پولیدور» منتشر خواهد شد. (لاتویا در زندگینامه اش مایکل را متهم کرده که به خاطر حسادت این ترانه را خراب کرده است.)
من در تهیه ی «Don’t Stop Till You Get Enough» و همچنین تنظیم آن به کوئنسی جونز کمک کردم و من و «رندی»، برادرم در تهیه ی «Shake Your Body» همکاری داشتیم.

پایان فصل دوم

 *ترجمه فصل دوم اين كتاب از : مهراناى عزيز (michaelmania.blogfa.com) 

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: شنبه یکم بهمن 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

لبخند آفتاب

لبخند آفتاب را دوست دارم....

خنكى هواى صبح...

طرواتى كه با تمام وجودم استشمام ميكنم....

هميشه وادارم ميكند تا كارهاي خارق العاده انجام دهم...

افكارم را ميبرد به سرزمين ناشناخته ها...

آنجا كه تمام پس كوچه هايش را مى شناسم...

گويى راه هاى آسمان امن تر و آشنا تر از اينجاست...

 

تمامى اين افكار مرا در نظر بقيه عجيب مى ساخت...

سكوتم را معنا دار ميكرد...

وقتى به چشم هاشان خيره مى گشتم...

گاهى به من لذتى مى بخشيد...

وقتى حس ميكردم كه از درك دنيايم عاجز و ناتوانند...

پيله اى به دور خود تنيدم...

كه مرا غرق پروانه شدن ساخت...

دوست داشتم شاپرك باشم...

دوست داشتم گل ها با من مهربان باشند...

باشد كه از من نهراسند وقتى لمسشان ميكنم...

 

براى كشف راز شادابى گل سرخ...

بايد صبح زود از خواب برخيزى...

چكمه هاى كوچكت را به پا كنى...

و پاورچين پاورچين...

جورى كه مادر بزرگ نفهمد...

به استقبال شكوه آفتاب بروى...

 

در تمامى اين سالها...

فقط يكى بود كه كشف رازهايش هيچ گاه خسته ام نكرد...

او كه دنيايش را با جانم احساس ميكردم...

او كه دوستدار تمامى كودك دلان دنيا بود...

او كه پناه كودكان چكمه پوش بود...

او كه هم نفس ميشد با كودكان كوچه و بازار...

او كه ناراحت نميشد لباس هاى شاهانه اش خاكى شود...

وقتى با كودكان يتيم خانه بازى ميكرد...

 

براستى كه زود پريدى از زمين زخم خورده...

اما تا پايان بودنم....

ياد تو...

هر لحظه با من است...

و هر صبحدم ....

با تو و آفتاب و لبخند آسمان بخشنده....

جشن ميگيرم...

 

و باور دارم فردا هم كه من نباشم...

هستند كودكانى كه صبحشان را با ياد تو آغاز ميكنند...

يادت تا ابد جاودان باد...

پسرك هميشه رقصان سرزمين غريب جادو...

گام هاى زرينت را تا ابد غرق بوسه خواهم ساخت...

.

.

.

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل دوم  كتاب Words Michael Jackson In His Own  صفحه ۱5تا ۱8

ترانه ها، نوشته ها و ال پی ها

نیازی نیست موسیقی ای ساخته شود که مردم آن را نمی خواهند. هدف این است که به زندگی دیگران شادی ببخشیم.
افراد معینی برای چیزهای خاصی آفریده شده اند و فکر می کنم شغل ما سرگرم کردن جهان است. من کار دیگری برای انجام دادن بلد نیستم.
به نظر می رسد که مردم فکر می کنند ما باید به خاطر آهنگ هایی که گروه The Osmonds ساخته اند با آنها مخالفت و رقابت داشته باشیم. اما اینگونه نیست. من فکر می کنم آنها گروه خوبی هستند و مطمئنم چیزی برای رقابت با آنها وجود ندارد.
حس می کنم (تقلید از دیگران) ستایش به یک روش یا روشی دیگر است که شما را تقریبا عصبانی می کند. به خاطر اینکه این کار مال شماست. ما نخستین گروه جوانی بودیم که با آن سبک کار می کردیم و آهنگ های خوبی می ساختیم. کسی همسن ما وجود نداشت و سپس ناگهان به گروهی به نام Osmonds برخورد کردیم. خانواده ی «پارتریج». حالا شما گروه هایی مانند The Sylvers دارید. آنها تهیه کننده ی مشابهی داشتند که تمام آهنگ های مشهورشان را می نوشت. «فردی پارن». به همین خاطر است که آنها خیلی شبیه ما به نظر می رسند.
«من می توانم هرچیزی را فراموش کنم، اما هرگز یک ملودی را فراموش نخواهم کرد.»
تهیه کنندگان موتاون اجازه نمی دادند که شما ازادانه بخوانید. آنها می گفتند که شما چه باید بخوانید. در آغاز این مساله ی خوبی بود، اما بعدها...
همه ی آنها (موتاون) ترانه های قدیمی ما را ضبط می کردند و ما آنها را اجرا می کردیم و احساسمان را در خواندن آنها به کار می گرفتیم. آن ترانه ها ناشی از افکار خود ما نبودند و ما باید خودمان را با آنها وفق می دادیم. مانند یک موم.
من اصولا ترانه ی «Ben» را دوست دارم. من عاشق موش ها هستم و دلم می خواهد با آنها دوست شوم. من با پسری صحبت می کنم که دوست من است- چراکه همه نمی توانند یک دوست به حساب آیند! تعدادی از مردم آن را به عنوان یک موش درنظر می گیرند و تعدادی دیگر مانند یک دوست به آن نگاه می کنند. هر دو دیدگاه درست است.
من از ترانه های عاشقانه ی تکراری متنفرم. من به نوع خاصی از ترانه های عاشقانه علاقه مندم. من یک ایده ی تازه می خواهم. به همین خاطر «Ben» را دوست دارم. در آن رازی وجود دارد... برخی از مردم از من می پرسند: «چرا چنین ترانه ای را درباره ی یک موش بدبو و نفرت انگیز ساخته ای؟ چگونه او را اینچنین زیبا توصیف می کنی در حالی که این ترانه درباره ی یک موش بی صدا و لال است؟»

 

 

این خیلی آسان است که ترانه را به این روش بنویسی (همراه یک گروه). هرکس دیدگاه متفاوتی دارد و چیزهای مختلفی را اضافه می کند. (در دهمین ساگرد The Jacksons).
من آن را دوست دارم و زمانی که دوستش دارم پس می دانم (به طور کلی) که چه می خواهم. من با ترانه ها و زمان ها همراه می شوم. حس می کنم که ما می دانیم چه رخ خواهد داد.
من زمان بسیاری را صرف ترانه هایم می کنم. می خواهم آنها کامل و بهترین باشند. هرگاه ترانه ای می نویسم با خودم فکر می کنم که این کار باید جزء ده ترانه ی برتر باشد. من با متن ترانه بیش از ملودی آن درگیرم، بنابراین من بسیاری از آنها را با «جرمین» می نویسم. همه ی شما به یک ملودی عالی نیاز دارید که احساستان را به خوبی بیان کند.
من درباره ی همه چیز می نویسم. درباره ی یک پیرمرد، یک درخت، آنچه که در جهان رخ می دهد یا یک آهو. من واقعا دیوانه ی نوشتن هستم. عاشقش هستم.
می خواهم به چیزهای مختلفی بپردازم. من تعدادی از آهنگ ها را با «گلن کمپبل» تهیه می کنم.
«Destiny» (آلبوم گروه جکسونز در سال 1978) آغاز همه چیز بود و کاملا به جا تنظیم شده بود. اما هنوز خیلی چیزهای دیگر هم وجود داشت و برای (آلبوم Triumph) ما رهاتر و آزادتر هستیم. همه ی ما در این باره واقعا هیجان زده هستیم.
(destiny) موانع را برای ما به عنوان تهیه کننده از سر راه برداشت. این ترانه دقیقا درباره ی من است و برای ما معنای عمیقی دارد. همچنین برای آینده مسیری را تعیین می کند و ما درباره ی مبانی صداگذاری آلبوم بعد فکر می کنیم. (که آلبوم Triumph است.)
من سعی کردم با ترانه ی «heartbreak Hotel» به سمت آینده قدم بردارم. چیزهای متفاوتی را آزمودم. یکپارچه کردن درام و افکت های صوتی با موسیقی و این نتیجه داد. (ترانه ای که مایکل برای جکسونز نوشت (Triumph-1980) نخستین نمونه از کارهایی ست که نشاندهنده ی سبک تک نفره ی اوست).
سبک تک نفره
من هرگز نمی توانستم سبک انفرادی خود را داشته باشم، زیرا در یک گروه خانوادگی قرار داشتم و این کار می توانست شبیه از بین بردن یک خانواده باشد. به هرحال، مردان دیگری در حال اِعمال سبک خود هستند و ما همچنان به شکل گروهی ترانه ضبط می کنیم.
موتاون می خواست شانس آلبوم های تک نفره را از من بگیرد. این بستگی به دیدگاه عمومی دارد، درست شبیه یک رای است و آنها تصمیم می گیرند که تو را انتخاب کنند. ما به همه جای جهان سفر کرده ایم و اگر «Ben» را اجرا نکنیم آنها دیوانه می شوند. هرگز تصور نمی کردم که این ترانه تا بدین حد محبوب باشد. مدت طولانی نیست که روی آلبوم تک نفره کار می کنم اما درحال انجام کارهای بیشتری هستم.
آنها ترانه های خوبی بودند. من آنها را خیلی دوست دارم، اما اختصاصا ترانه های تازه را هم دوست دارم.
(معرفی ترانه ی «billie Jean» در کنسرت های بیست و پنجمین سالگرد موتاون که ترانه های گروه Jackson5 و The Jcksons هم اجرا شد.)
یک روز به کوئنسی جونز تلفن زدم تا از او بخواهم تعدادی از انسان های بزرگ را برای ساخت آلبومم (Off The Wall) به من معرفی کند. این نخستین باری بود که من تمام ترانه ها را خودم می نوشتم و تهیه می کردم و در جستجوی کسی بودم که به من آزادی بیشتری بدهد، کسی که از نظر موسیقایی نامحدود باشد.

 

کوئنسی صادقانه با من صحبت کرد و گفت: «خوب چرا اجازه نمی دهی من این کار را انجام دهم؟» من گفتم: «این یک ایده ی عالی ست.» به نظرم می رسید که خیلی غیرممکن است، می خواستم به این مساله اشاره کنم-اما این کار را نکردم- من حتی به آن فکر هم نکرده بودم. کوئنسی روی موسیقی جاز، موزیک فیلم، موسیقی راک ان رول، فانک و پاپ کار می کند- او همه ی اینها را با هم دارد و درست همان کسی است که من می خواهم با او کار کنم. من تقریبا هر روز به خانه ی او می رفتم تا با هم کار کنیم.
از کار کردن با کوئنسی خیلی چیزها آموختم. من تشنه ی آموختن هستم. برای من، یادگیری چیزها مثل اشتیاقم به شادی است. هرگز تماشای او را در هنگام کار فراموش نمی کنم زیرا او محدودیت ناپذیر بود.
زمانی که برای نخستین بار کارمان را آغاز کردیم (Off The Wall) ما نشستیم و دقیقا درباره ی آنچه که می خواستیم انجام دهیم بحث کردیم و این زمانی به اثبات می رسید که ما طرحمان را مشخص می کردیم. من از پیش برای ساخت آلبوم تصمیم می گرفتیم، اما چیزهایی هم خارج از انتظار ما رخ می دادند. ما سه پلاتینیوم را مدنظر قرار می دادیم و حالا این کار نیاز به 5 میلیون پول داشت!
«Working Day And Night» کاری اتوبیگرافیکال (درباره ی شرح حال خودم) است، اگرچه من ایده ی آن را کمی گسترش دادم به این صورت که مثلا من با آن شخص ازدواج کرده ام و او مرا متحول کرده است.
آلبوم بعدی (پس ازOff The Wall ) سه برابر بزرگتر بود... اگر آلبوم خوبی نباشد می تواند یک شکست به حساب بیاید. بنابراین وقتم را صرف آن خواهم کرد و آن را درست خواهم کرد.

*ترجمه فصل دوم اين كتاب از : مهراناى عزيز (michaelmania.blogfa.com) 

 

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

Michael Jackson In His Own Words

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل آغازين كتاب  Michael Jackson In His Own Words  صفحه ۱۲تا ۱۵ :

روزهاى نخستين ((Early Days

 

توسعه دادن علاقمنديها در ذات هر شخصي وجود داره.مثلا تيتو عاشق ماشين و ابزارالات مكانيكي هست.

جكي بسكتبال رو دوست داره و من رسم كردن تصاوير كارتوني(كاريكاتور). تو جمع گروهاي ديگه ، تو اسم گروه خودتو ميدوني ، اما نميدوني كه هركس در اين گروه، شخصي خاص و منحصر به فرده. اين براي ما خيلي مهم بود.

 

من همواره با درس جغرافي زندگي ميكردم و تو نميتوني چيز خيلي بهتري غير از اين كسب كني.

 

من موسيقي كلاسيك و گوش دادن موسيقي ملايم رو دوست دارم. گاهي اوقات نشسته و موسيقي سبك ملايم ، نظير افرادي چون Johnny Mathis رو گوش ميدم.Ray Charles رو دوست دارم و بيشتر اوقات three dog night  رو گوش ميدم. خوبه ، او منحصر به فرده!

 

تيتو هميشه آخر همه از رخت خواب بلند ميشه . ما هميشه همگي تشك زرد داريم ، هي ! تشك زرد! اين اسم خوبي براي عنوان يه آلبومه!

 

(خواهران من) هرگز دلشون نميخواد كه وارد گروه بشن.گذشته از اين اگه ما اجازه ميداديم كه جانت وارد گروه بشه او تمام سود رو به دست مي اورد.

 

من تحرك رو دوست دارم.(درباره ي تور انگلستان در سال 1972) من ميخواستم كه برخي از مناطق رو ببينم. ناپلئون در كجاست؟ (در فرانسه فوت كرد) اوه درسته . من همچنين خيلي دوست دارم كه به اون مكان هم برم.وقتي توي لندن بودم دوست داشتم كه به مغازه ها برم و بعضا لباس بخرم.

كار من در اكروبات خوبه و توي شنا هم خوب و وارد هستم.

دخترها منو تعقيب ميكنن.اين دليل اينه كه ما به محافظ احتياج داريم.

اگر جيغ و فريادنبود ، هيچ هيجاني هم وجود نداشت.اونها بودن ، بچه ها به ما كمك ميكردند تا توي راهي كه بوديم باشيم.

ما در رديف جلويي صحنه گارد امنيتي داشتيم.اگه اونها اونجا نبودن من دستپاچه ميشدم. بيشتر زمانهايي كه ما كنسرت داشتيم دخترها سعي ميكردن كه از پشت محافظان امنيتي عبور كنند و اگه اونها اونجا نبودن، من ميدونستم كه بايد منتظر يه اتفاق بد باشيم. اما من نميترسيدم.خواسته ي اونها هميشه اين بود كه بهت دست بزنن يا اين كه ازت امضا بگيرن.اونها نميخواستن كاري بكنن كه بهت صدمه برسه.

اين ديدار با او درسال 1972 بود خيلي عقبتر ، او تقريبا كم ، راجب قسمت اخر خاطرجمع بود.

 

ما عادت كرده بوديم تا در خونه ي كوچك زندگي كنيم. و حالا يه خونه بزرگ داشتيم همراه با استوديو به علاوه ي يك اتاق موسيقى

 

برخي چيزهايي كه هميشه لازم داشتيم.مثلا ما هميشه يه محوطه مخصوص بسكتبال ميخواستيم.در گري كه بوديم بايد دونفره توي محيطي كه براي بسكتبال بود راه ميرفتيم ولي حالا ميتونستيم همگي بيرون بريم و بازي كنيم.

ما نقل مكان كرديم چرا كه خونه ي ما خيلي تنگ و كوچك بود.ما توي خونه يه استوديو ساخته بوديم. عرض ديوار شانزده بود و هنگامي كه شبها تمرين ميكرديم همسايه ها ناله و شكايت ميكردند.بنابراين ما نقل مكان كرديم و حالا تنها يه استار(انسان نامدار) از ما شكايت داشت. Frank Sinatra سمت راست محلي كه ما بوديم زندگي ميكرد. نه، او هرگز شكايتي نداشت ، اما بالكن منزلش بالاي قسمت سمت راست  منزل ما بود.

من عادت كرده بودم تا تنهايي جايي برم.مكاني در دور دستها ، جايي كه مغازه اي هم اونجا وجود نداشت. حالا تفاوتهاي زيادي به وجود اومده.من ميتونستم تنهايي به مغازه برم اما حالا مثل فيلم ها، وقتي ما بخوايم كه به جايي دور بريم ، به مسابقات اتوموبيل راني(kart racing) ، اسب سواري، بايد با خودمون محافظ داشته باشيم.اگه ما ميخواستيم كه بدون محافظ جايي بريم اونها بهمون ميگفتن بايد همراه با محافظ باشيم چرا كه بچه ها ميتونستن ما رو شناسايي كنن مردم ميدونن كه ما در لس انجلس زندگي ميكنيم. بعضا نامه رسان نامه هايي به اسم" جكسون 5" برامون مياورد كه ادرسي روش نداشت و او ميدونست كه منظور نويسنده اش كجاست.

من اونچه كه انجام ميدم رو دوست دارم.من همچنين دوستان بسيار زيادي خارج از حرفه ي تجارت دارم.و اونها خيلي عادي با ما رفتار ميكنند.

 

سلام! من مايكل هستم! من به دوازده سالگي و زيباييهاش عادت كرده بودم اما حالا 16 ساله به همراه جذابيتهاش هستم.

 

او هر شب مقدمه اي براي جكسون 5 در اجراهاشون توي لاس وگاس داره.

 

ما نگه ميداريم ( لباس هاي مخصوص صحنه رو). ما سه اتاق براي نگه داري همه ي اونها داشتيم.

ما همه ي اشياهاي گذشته رو از زمان برنامه ي Ed Sullivan  نگه داشتيم.

 

ما شوخي و سرگرمي داشتيم، ما واقعا اين كار رو انجام ميداديم. حدس ميزنم بدونم كه چه چيزي موجب به وجود اومدن اشكال در كارهاي David Cassidy (ستاره ي كوچك طنز) ميشه اما مطمئنم كه ازش گله و شكايتي نشده.

 

به هر حال من به اين نتيجه رسيدم كه همه چيز روبه راهه .من مطمئنم كه از انجام دادن كارم دست نخواهم كشيد.

(مايكل 15 سالش بود زماني كه راجب بازنشستگي از او پرسيدند.)

 

ما موفق به ملاقات با ملكه (در اجراي سال 1976در فرماندهي سلطنتي  ) شديم. او با ما واقعا علاقه مندانه رفتار ميكرد و از ما ميپرسيد كه اهل كجا هستيم ، از كجا اومديم و چگونه اين كار رو شروع كرديم.و دوك (لقب موروثي اعيان انگليسي) ازمون پرسيد كه آيا قبل از ما خانوادمون در كار و كسب هنربوده اند و ايا ما براساس سند فعاليت ميكنيم . اين خيلي دلپذير بود.

 

قارچ ها چه جوري هستند؟ من گوشت و سيب زميني دوست دارم.من مقدار خيلي زيادي اب مينوشم.خاويار چه جوريه؟ من همچنين مشتاق نيستم كه بعضي چيزها رو امتحان كنم. شايد فقط يه ذره. آيا صادقانه ، شما از اين جور چيزها خوشتون مياد؟ من واقعا نميتونم درك كنم. كه بعضي ها چطوري ميتونن اين جور چيزها رو بخورن.

(مايكل 18 ساله در هنگام صرف ناهار با Andy Warhol و دوستانش.)

 

من هرگز هيچ وقت – از سرگرميهايي كه شيفته شان هستم دست نكشيده ام. و اين شغلم بود.

(مايكل 18 ساله)

 

زماني كه ما نخستين بار نام اصلي خودمون رو از دست داديم ، احساس ميكرديم كه مفقود شديم.ميتونيد ببينيد، ما قبل از اين كه نظر داشته باشيم به وسيله ي موتون شناخته بشيم براي مدت طولاتي صاحب اين نام بوديم .و اين هويت ما بود.اما از زماني كه به اونجا رفتيم ، به نظر ميومد كه اين كمتر اهميت داشت و مهم نبود.و امروز ما با نام جكسونها شناخته ميشيم.به همين راحتي. بنابراين اين  هيچ خسارت ثابتي به وجود نياورد.مردم هميشه فكر ميكنند كه به هر حال ما همون جكسون 5 هستيم. 

(پایان فصل اول)

در پناه عشق او باشید...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: پنجشنبه هشتم دی 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

یلدای مهربان...

يلداى مهربان نرم و آهسته مى آيد...

بر تن زمين خسته و پير سلامى ميكند...

نفسى تازه ميكند...

و اينگونه زمستان آغاز ميگردد...

 

و تو مى پندارى كه با آغاز فصل سرما...

روح از كالبد مادر طبيعت گرفته شده...

هميشه اين گونه اشتباه ميكنى مهربان من...

به كودكى عجول و ماتم زده ميمانى...

در حسرت آلوچه هاى از دست رفته ات ...

نميدانم چرا گلايه هايت را به دل باد مى سپارى...

و درد اندوهت را بر سر زمستان خالى ميكني....

 

طولانى ترین شب سال را با تمام جانم دوست ميدارم...

تاريكى اش را....

رمز و رازهايش را...

عطر ذغال زير كرسى...

صد دانه ياقوت زيبا ....

و نگاه مهربان مادر بزرگ....

درخشش عسلى رنگ چشمان پدربزرگ مستم ميكند...

كنار نور جادويى آن فانوس كوچك ...

همان فانوس كوچك...

كه روشنى بخش شب هاى مادر بزرگ بود...

چه رويايى و دل انگيز است...

وقتى كه ميگويم: مستم ميكند...

انگار همين جا كنارم نشسته اند...

با چشمكى مى آيند...

و با قطره اشكى ميروند...

 

يلداى مهربانم...

تو هميشه نرم و آهسته مى آيى...

لبخندهايم هميشه همراه توست...

آرزوهايم روى شانه هاى تو....

و فراموش ميكنم قانون نكبت اين روزگار را...

آدم بزرگ شدن را فراموش ميكنم...

كنار مادربزرگ هاى خردسال و شيرين بيان...

كودك ماندن را با زمزمه هاى عاشقانه شان در نيمه هاى شب...

دوباره آغاز ميكنم...

 

و اينگونه است كه...

آغاز ميكنم...

به نام جادوگر بى همتاى شب هاى پر رمز و راز تمام كودكان دنيا...

سلام ميكنم...

به آقاى مهربان شب هاى زمستانى كريسمس....

آقايى كه ديگر آن بالاهاست...

در دور دست ها...

و از آنجا به دنياى زخم خورده ى ما لبخند ميزند....

تعظيم ميكنم با نهايت فروتنى...

در برابر صاحب ترانه ى بى زبانى ...

همان مجرم زيرك...

و تبهكار غمگين...

 

دوست دارم امشب...

تمام جانم را با دنيا قسمت كنم....

آنقدر كه محو شوم و به نور جاودانه ى حضور بيصداى تو بپيوندم...

يگانه شدن را دوست ميدارم...

با آغوش امن و مهربان تو....

 

يگانه شدن زيباست....

بابا بزرگ ميگفت جاودانگى مى آورد...

ميخواهم همرنگ تو باشم...

براى تو باشم...

به عشق تو باشم...

تو باشى و من نباشم...

 

آمده ام تا در آستانه ى يلدايى ديگر...

آرزوهايت را با همدلانم قسمت كنم....

روياهاى كودكى ات...

و آنچه در دل مى پروراندى...

منتخبى از نقل قول هاى مايكل جكسون ...

فصل آغازين كتاب  Michael Jackson In His Own Words تا پايان صفحه 11 :

روزهاى نخستين ((Early Days

 

دوست دارم يك صحنه گردان بزرگ بشوم .... خواهان صلح براى تمامى دنيا هستم و آرزو دارم روزى صاحب عمارت بزرگ براى خود بشوم... ( مايكل در سن 5 سالگى ، مشق 3 آرزويش در كودكستان)

 

ما خواندن در كنار هم را از وقتى آغاز كرديم كه تيتو ، گيتار پدر را بدست گرفت و همراه با راديو خواند . تيتو بود كه تصميم گرفت ما يك گروه را تشكيل دهيم ، ما چنين كرديم و و تمرين بسيارى انجام داديم و سپس فعاليت در اجراى بااستعدادها را آغاز نموديم و در هر كارى كه شروع كرديم، پيروزى از آن ما بود .

 آن اجراهاى با استعدادها ، دانش حرفه اى ما بودند.

ما مى بايست تمام وقت در گرى تمرين ميكرديم . هر وقت كه از مدرسه به خانه برمى گشتيم ، پدرم وادارمان ميكرد تا ادامه دهيم و با اجبار فيزيكى ما را بر آن ميداشت تا تمرينمان به حد كمال برسد . اكنون درك ميكنم كه او از اين كارها چه قصدى داشت .

آنچه كه بيشتر از آن روزها در خاطر دارم و دليل اينكه امروز به اين جايگاه در صحنه گردانى رسيده ايم ، 7 ساعت تمرين در هر روز بود . بلافاصله بعد از مدرسه ، همراه با پدرمان كه معلم ما بود ، خود را آماده ميساختيم . با اينكه او خود يك گروه موسيقى داشت ، هرگز يك نمايشگر واقعى نبود ، اما دقيقا ميدانست كه بايد چه كار كنم تا تبديل به يك صحنه گردان حرفه اى شوم . او به من آموخت تا چگونه ميكروفون را نگاه دارم و در برابر جمعيت چگونه ژست بگيرم و چگونه حضار را ( در مسير مطلوب ) هدايت كنم . او بهترين معلمى بود كه ميتوانستيم داشته باشم .

( مايكل به ياد مى آورد) يك زمين بزرگ باز بيسبال پشت محل زندگيمان وجود داشت كه بچه ها آنجا بازى مى كردند و آنجا پاپ كورن و ساير تنقلات ميخوردند . حقيقتا حس بى تفاوتى به اين موضوع به من دست نداد . خيلى با خود مقابله كرديم تا در تابستان بيسبال بازى نكنيم . پدرم هميشه نسبت به ما حالت تدافعى داشت ، و مواظب كسب و كار و همه چيز بود .

(پدرش) ميتواند بسيار سختگير باشد ... گاهى اوقات شما دوست نداريد كه او بد خلق شود . او سخت گير بود . اما مقصودش خود ما نبوديم . اين متد كار او بود ، به همين علت ما با او همراهى ميكرديم . او ارزش كار و سخت كوشى را بر ما نماياند .

 

اين سخت نيست . شما فقط بايد ذهنتان را در مسير خواسته هايتان هدايت كنيد . عقلانيت در اين نهفته است . ( پندى بيان شده از مايكل در سال 1971)

 

فكر ميكنم شروع زود هنگام در هر قسمى از سخت كوشى بهترين راه خواهد بود . از خداوند بخاطر استعدادى كه به من بخشيد سپاسگزارم .

پس از آنكه براى برى گوردى در ديترويت نمايش آزمايشى اجرا كرديم ،  دايانا نزدمان آمد ، ما را بوسيد و گفت كه راه درازى در پيش داريم و ميخواهد در ادامه اين راه سهمى داشته باشد ( و اين دقيقا چيزى بود كه در ادامه مسير مشتركمان به آن عمل نمود ، همانند برنامه تلويزيونى ويژه The Wiz   كه بى وقفه برايمان وقت ميگذاشت و اطمينان مى يافت كه همه چيز برايمان مهيا باشد .)

 

تقريبا داشتم نااميد ميشدم . مى پنداشتم كه پير خواهم شد اما استعدادم كشف نخواهد شد. اما با سر رسيدن خانم دايانا راس و حراست او از حرفه ام ، اين انديشه ديرى نپاييد. ( در مهمانى معرفى جكسون5)

ما تئاترى در شيكاگو انجام داديم كه ريگال ناميده ميشد ، كه خود نوعى از آزمون هاى موتان بود . از آنجايى كه دايانا راس برجسته ترين هنرمند آنجا در آن زمان بود ، تصميم گرفتند تا از آوازه ى او جهت معرفى ما در حضور عموم بهره جويند .

 

من بخصوص دوست داشتم در جايگاه دايانا راس باشم . فرا گرفتن آن سطرها كار دشوارى نبود ، چرا كه آنها كارتهايى داشتند با سطرهايى كه همه چيز به تفضيل در آن توضيح داده شده بود . از اين پس ، با وجود رمز و رازهاى صنعت نمايش، او كمتر  ميتوانست احساس آزادى داشته باشد .

 

دايانا همچون برى گردى ، بمانند سرپرستى براى تمام گروه بود ( اكنون نيز چنين است) . ( از اين لحاظ) آنها يك زوج بودند . در تمام تاريخ فعاليت موتان ، برى گوردى تنها شخصى بود كه دو گروه را سرپرستى كرد ، سوپريمز و جكسون5 .

 

ما به دليل "قانون كار كودكان" مدت زمان كمى نسبت به آنچه ميخواستيم كار ميكرديم .

 

ما ناچار بوديم در كلوب ها نمايش اجرا كنيم ، و بانويى آنجا بود _ شما احتمالا ميدايند كار او چه بود_ اما در نظر من كار او بسيار زشت و ناگوار مى آمد . تقريبا 6 سال داشتم ، و او يكى از آن رقاص هاى برهنه بود ، و او زير پوشش را درمى آورد و ممكن بود مردى به بالاى صحنه بپرد و آنها شروع به انجام كارهايى ميكردند كه... آن زن بسيار متوحش بود . اَه ! در نظر من بسيار زننده مى آمد .

 

جيب هايم پر از پول ميگشتند ، چرا كه مردم روى صحنه پول پرتاب ميكردند . ما چيزى حدود 300 دلار پول از كف صحنه جمع ميكرديم ، در حاليكه از مدير تنها 15 دلار نصيبمان ميشد .

 

عشق آن پسر به كلوچه هايش ، تمام چيزى بود كه او ميخواست. من هم كلوچه هايم را دوست ميداشتم . مايكل هميشه در خاطرم بود . كسى قادر به شناختن آن پسرك در آن لباس هاى پر زرق و برق نبود . ( آنا ويلسون ، خانمى كه در نيويورك ميزبان جكسون5 در طى اولين اجراى حيرت انگيزشان در آپولو بود .)

 

جيمز براون حقيقتا جادويى است ، وقتى حدود 5 يا 6 سال داشتم احساسم اين گونه بود . گوشه اى مى نشستم و تماشايش ميكردم . او خداى مسلم هيجان و دلهره است . او قادر است مستمعين را به هر كجا كه ميخواهد بكشاند . تماشاچيان كنترل خود را از دست ميدهند و ديوانه ميشوند . او جنون آسا عمل ميكند و از حال عادى خويش خارج ميگردد . ( مايكل ، 24 سالگى ،در باب به ياد آوردن تاثيرپذيرى هاى بزرگ هنرى اش )

 

بايد بسيار تلاش كنم تا او را از بسيارى مسائل دور نگاه دارم . ( سوزان دى پاز ، كارمند موتان ، فردى كه رهبرى فعاليت جكسون 5 روى صحنه را بر عهده داشت .)

 

آشنايى با جيمز براون و سامى ديويس جونيور برايم بسيار هيجان انگيز بود . و اين دو تا به امروز نيز بت هاى زندگى من هستند .

 

آنچه كه جيمز براون سزاوارش بود تا از صنعت موسيقى دريافت كند ، به او داده نشد . بنگريد كه او براى صنعت موسيقى چه خدماتى به انجام رسانده است ، تمامى اين قطعات هولناك موسيقى كه امروز ميشنويد ، از جانب او به پا خاست . اسلاى استون و جيمز براون افرادى هستند كه اعتلا بخشيدن به اين سبك موسيقى را آغاز نمودند . آنها به نيكى مابين موسيقى سبك سول و موسيقى رقص (The dance music )  ايستادند. و اين تكان دهنده است:

اسلاى ، جيمز براون و افرادى نظير ويلسون پيكت ، اُتيس ردينگ . و البته در سبك راك اند رول افرادى همچون ريچارد كوچك و چاك برى و ساير افراد نقش داشتند . اين دورنماى نگاه من از آنهاست . و جكى ويلسون ، واى خداى من !

 

دوست دارم با اصل و منشا هر چيزى آغاز كنم ، چرا كه در آغاز ، تغيير و شكوفايى آن دورانى را طلب ميكند . و ديدن اينكه آنچه امروز حاصل شده  در آغاز چه شكلى داشته ، بسيار دلپسند است . ( در گوش سپارى به جيمز براون ، رى چارلز ، جكى ويلسون ، چاك برى ، ريچارد كوچك)

 

رقصيدن من خود به خود اتفاق مى افتد . كارهايى كه من در طى ساليان انجام داده ام تا اينكه مردم آنها را بعنوان سبك و متد من شناسايى كردند . اما اين تماما  واكنشى خود به خودى است . بعد از من مردم حركات خاصى را رقص تلقى كردند ، مانند چرخشى كه به دور خود انجام ميدادم . اما حتى قادر نيستم به ياد آورم كه چگونه اينگونه چرخيدن را آغاز كردم ، فقط خود به خود رخ داد .

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

آن مرد و آینه ...

امشب دلتنگم و باز هم...

ميخواهم قصه بگويم...

در سينه ام هزاران درد نهفته است...

داستانهايى اسرار آميز...

اين حاصل سفرم تا دوردست هاست...

آنچه قلبم ميخواهد بازگويد...

راز دردِ آن چشم هاى مهربان است...

چين و چروك هاى آن صورت رنگ پريده...

كه امروز ميدانم در پس هر زخم و هر ذره اى از وجودش كه به درد نشست و تحليل رفت...

چه رازهايى نهفته است...

من ميدانم...

خوب ميدانم ...

چه شد كه چهره ات به اين روز نشست...

ميدانم درد پشتِ آن نگاه با عظمت را...

من هنوز صداي اشك هايت را ميشنوم...

پسرك خسته از دردهاى زمانه اى كه خود...

بزرگترين ياورش را در كام مرگ و ناكامى كشاند....

ميخواهم فرياد برآورم...

آآآآآآآآآآآآآه... خداى من....

من چرا اينقدر ميدانم؟؟؟

براستى كه دانستن چه درد جانكاهى است...!!!

 

دردِ پشت آن چهره هر دم مرا درهم مى شكند...

زير بار نگاهت نابود خواهم شد...

صداى خرد شدن استخوان هايم را نمى شنوى؟

 

پس چگونه است كه هر بار درهم مى شكانى و...

دوباره مى آفرينيم...؟

من هر روز متولد ميشوم...

هر صبحدم بر من لبخند ميزنى...

و ماموريتم را به يادم مى آورى...

براستى چرا....

چرا با من چنين ميكنى؟

 

بار ديگر قلم در دست گرفتم تا بنويسم...

اما اينبار نميخواهم عمق دردت را حتى در حد ذره اى با ديگران قسمت كنم...

ميخواهم...

ميخواهم از زندگى بنويسم...

ميخواهم از يكى شدن نفس ها ، ترانه اى بسرايم...

آمده ام تا عشق بورزم...

و تقسيم كنم لذت بخشيدن را....

اين را خود از من خواسته اى....

 

پس ميخواهم قصه اى بگويم...

داستانى بى پايان...

 

پس... به نام خالق عشق و آفريننده ى زيبايى ها...

روزى بود و روزگارى...

مردى بود و يك آينه...

آن مرد خواست كه خود را در آينه ببيند...

 اينگونه بود كه داستان ما آغاز گشت...

و درد عاشقى جانمان را به لرزه انداخت...

 

نميخواهم بنويسم كه آن ابر مرد بى همتا...

كه تا آخرين لحظه چشم انتظارِ انعكاسِ لبخندهايمان در آينه بود...

با آينه چه كرد...

نميخواهم از بازتاب دردهايش در آينه بنويسم...

اينكه آينه چگونه شكست...

نميخواهم از زخمِ تكه هاى آينه روى قلبش بنويسم...

من اشك هايش را نقاشى نخواهم كرد...

زخم هايى كه تو امروز آنها را به سخره خواهى گرفت...

من از درد دلتنگيم كه هر ثانيه جانكاه تر ميشود نخواهم نوشت...

 

فقط ميخواهم...

در آبى آسمان قلبش پرواز كنم...

و غرق شوم در اقيانوس خروشان ملودى حضورش...

حضورى كه تا پايان دنيا با من خواهد بود...

همراه ثانيه هايم...

ميخواهم با تو قسمت كنم...

لذت و درد آميخته در معناى انسانيت را...

ميخواهم با تو  نجوا كنم...

نجوايى عاشقانه...

از داستان مردى كه...

آنقدر بخشيد و بخشيد...

تا عاقبت...

خود جانِ كلامِ بخشيدن شد....

او خود ، عين بخشيدن شد...

 

ميخواهم برايت تعريف كنم  ...

چه كنى كه وقتى آينه ى وجودت در نگاهت شكست...

خم به ابرو نياورى...

ميخواهم فرياد سر دهم كه يادت نرود...

ياد نرود كه ريشه هايت از كجاست...

ميخواهم مردانه ايستادن را با تو هى جى كنم...

ميخواهم چراغ راهت باشم...

راهى كه از اعماق قلبت گذر ميكند...

ميخواهم همسفر باوفايى باشم...

ميخواهم محو شوم در ملودى اسرار آميز حضور او...

ميخواهم به ياد آورى...

چه كسى اول بار دستانت را گرفت...

ميخواهم اسير بيراهه ها نگردى...

 

مى بينى؟!

جرم من بسيار سنگين است...

اما جرات و جسارتم بالاست...

من تمامى اينها را از تو ميخواهم...

چرا كه من...

من هيچ نيستم...

جز آن قطره اشك كوچك و تنها...

كه آرام از روى گونه ات چكيد...

آن روز كه مردانه ايستادى و خواستى...

كه تصويرت را در آينه نظاره كنى...

 

من آن نگاهم كه كه بدنت را به رعشه مى انداخت...

هنوز هم درنيافتى...

كه من خود تو هستم ؟

 

ميخواهم كه با من...

يعنى با خودت ...

آشتى كنى ...

ميخواهم به خويشتن بپيوندى...

 

او يك عمر سوخت و دم نزد...

تا ما را با هم پيوند دهد...

يگانه شدنمان را با وجود خويشتن فرياد كشيد...

و من هم امروز خواستم تنها يك جمله را برايت معنا كنم :

كه " اگر ميخواهى دنيا را به جاى بهترى براى زندگى كردن بدل كنى ، ابتدا به خويش بنگر و آن تغيير را ايجاد كن ."

If you wanna make a world a better palace, take a look at yourself and then make a change.

خواستم اولين نگاهت را به آينه برايت ياد آورى كنم...

براى تو...

آينه ى وجودم...

تويى كه خود من هستى...

همسفراى مهربونم...

بلاخره از سفر برگشتم و فقل سكوتم هم شكسته شد...

بهتون قول داده بودم كه با قصه هاى جديدى همراهتون باشم...

وقتش ديگه فرا رسيده...

همون طور كه در جريان هستيد ، ترجمه فصل دوم كتاب مونواك رو چند وقت پيش به پايان رسوندم... ادامه ترجمه كتاب مونواك رو خواهر عزيزم كودك جادويى تو وبلاگش ادامه ميده...

من ميخواهم از اين به بعد ترجمه يك كتاب ارزشمند ديگه رو باهاتون قسمت كنم...

كتابى با نام :

Michael Jackson In His Own Words

مايكل جكسون از زبان خودش

نويسنده : كاترين داينين

 

مدتى پيش ترجمه اين كتاب رو در فروم وحيد عزيز شروع كردم و تعدادى از دوستان عزيزم هم در ترجمه اين كار كمكم كردن... اما ترجمه نيمه كاره رها شد....

ميخوام ترجمه اين كتاب رو تو وبلاگم آغاز كنم...

اين كتاب دربرگيرنده نقل قول هايى از زبان شخص مايكل جكسون در زمينه هاى مختلفه و قسمت هاى متنوعى رو در بر ميگيره... از اونجايى كه ميخوام تو آرشيو وبلاگ ترجمه ها به ترتيب صفحات در دسترس شما دوستاى نازنينم قرار بگيره... ترحمه اين كتاب  به ترتيب از اول قرار خواهم داد و و در ادامه بخش هاى جديدش رو هم ترجمه خواهم كرد...

 

با اين پيش درامد ، ترجمه مقدمه ى اين كتاب رو تقديمتون ميكنم :

http://s1.picofile.com/file/6471032192/002.jpg

مقدمه :

آوازه ى هيچ هنرمند پاپى در ده سال اخير به وسعت مايكل جكسون به گوش نرسيده است . آلبوم تريلر در سال 1982 و نيز كار قبلى شگرف آن  "جدا از بقيه" ، او را همچون استاد مسلمى به شهرت رساند كه قادر است تركيبى از سبكهاى معاصر پاپ ، سول و راك را به صدايى تجارى و ضد نژاد پرستى بدل نمايد . و هنگامى كه او عاقبت موسيقى را در مسير راستين خويش هدايت نمود ، صحنه ى نمايش به تركيب مهيجى از رقصى شگفت انگيز و كوششى بليغ ، زيبايى روح نواز و انگاشتى همراه با جلوه ى بصرى توانا بدل گشت .

اما جكسون ، پديده ى بى همتاى پاپ ، كماكان انسانى رمزآلود و مبهم باقى ماند ، كه به جبر روزگار به همان شدتى كه روى صحنه ى نمايش خواهان جذب انسانها بود ،(در زندگى شخصى) از تماشاى عموم و نورافكن ها فرارى بود . همانگونه كه خواهيد خواند ،دلايل درستى براى اين امر وجود دارد ، نه فقط دلايلى كه دست كم تهديد به مرگ بودند .

مايكل جو جكسون ، هفتمين فرزند از 9 فرزند خانواده ، 29 آگوست سال 1958 در گرى ايندينا چشم به جهان گشود . او استعداد ذاتى يك صحنه گردان را داشت و اول بار صحنه ى نمايش را در حين تمرين نمايش با گروه موسيقى بردارانش در چهار سالگى به تسخير خويش درآورد كه از آن پس هرگز رهايش نكرد .همراه با برى گوردى در كمپانى موتان،جكسون 5 چهار آهنگ بى همتاى موفق منتشر كرد كه با آهنگ “Iwant You  Back”درسال 1970 آغاز شد .

 در اين سالهاى نخستين ، مايكل بسيار شبيه ساير كودكان صحبت ميكند ، كنجكاو ، بامزه و تا حدى خام و بى تكلف- و همچنين شواهدى شفاف از نقل قولهايى وجود دارد كه به خواست موتان بدقت فراگرفت . مخصوصا در مورد كشف گروه توسط دايانا راس كه صرفا يك شاهكار تبليغاتى بود . تا زمانى كه جكسون 5 در نيمه هاى دهه 70موتان را ترك كرد ،ايجاد شكافى به جرمين و برادرانش تحميل شد . مايكل مستقل شد و در مورد مسير آينده و آنچه قصد داشت بدان دست يابد ، به قطعيت رسيد . مقارن با انتهاى دهه ، همانطور كه كارهايش قطعى تر جسورانه تر ميشدند ، به طرز بسيار برجسته تر بعد از اينكه در فيلم The Wiz بازى كرد ،  و در آن خالصانه ترين لحظات به ياد ماندنى را رقم زد ، و نيز همكارى با كوئينسى جونز در آلبوم " جدا از بقيه" در سال 1979 ، جكسون به دست خويش نسبت به اجتماع منزوى تر شد.

در واپسين سالهاى نوجوانيش ، قدش به سرعت رشد كرد و از جوش هاى صورتش رنج برد ، همانگونه كه خواهرش لاتويا در زندگينامه اى كه به قلم خود نگاشت بر اين مساله اصرار ورزيد . مايكل و تمامى برادران و خواهرانش ، تحت فشارهاى قابل ملاحظه ى روحى و روانى از طرف پدرشان جوزف قرار داشتند. او همچنين ظاهر مايكل را مورد تمسخر قرار ميداد ، كه اين رفتار يك مرد جوان را به اقدام جهت تغيير بينى و چانه اش ترغيب ميكرد .

هرقدر كه مشهور تر ميشد ، دست ناپذيرتر ميگشت ، اما مطمئنا در اين وضعيت تنها نبود . بعد از تريلر و فروش 40 ميليون نسخه اى آن ، هر حركتى كه از او سر ميزد ، از ديد عموم مورد توجه و موشكافى قرار ميگرفت كه باعث شد بيش از پيش حالت تدافعى و گوشه گيرى در او ايجاد شود. باغ وحش شخصى او از حيوانات دست آموز ، علاقه اى به ديزنى لند و دنياى كارتون ها، وابستگى به كودكان ، روابط دوستانه اى با ستاره هاى بسيار قديمى سينما و بطور كلى تغيير رفتارهاى ناگهانى و تمايلات عجيبش ، او را به خوراك بى نظيرى براى تبلويدها بدل ساخت . با اين حال نزديك ترين دوستانش ، به دلايل درست و قابل دركى براى اين رفتارهاى افراطى پنداشته شده دست يافته اند . و تمامى اين دلايل با هم و در راس آن شخصيت عجيب او ، مرد تاجر پيشه ايست با ذهنى هوشيار كه قادر است تصميمات دشوارى بگيرد .

مايكل جكسون به چيستانى ميماند . اما بواسطه ى خواندن دقيق كلام خود او و آنانى كه با او پيوند خانوادگى دارند ، دوستان و فعالان همكارش ، اينكه او كيست و چگونه مرديست ، وجود او كمتر معماگونه خواهد ماند .

كاترين داينين ، اكتبر 1992

 

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history…

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words ׀

Moonwalk _ ChapterTwo _ Page 31 & 32

فصل دوم _  سرزمين موعود _ صفحه 31 و 32

-------------------------------------------------------------------------------------

در آن روزها ، در حين گردش و همراهى با جكسون5 ، من هميشه با جرمين هم اتاق بودم . او و من چه روى صحنه و چه خارج از آن با هم روابط نزديكى داشتيم و در علاقمندى هاى مشابه بسيارى با همديگر سهيم ميشديم . از آنجايى جرمين آن برادرى بود كه بيش از همه به فريفتن دخترانى مى پرداخت كه ميخواستند با او رابطه داشته باشند ، من او مى بايست در راه به شيطنت و موذيگرى مى پرداختيم .

فكر ميكنم پدرمان زود به اين نتيجه رسيد كه بايد بيشتر از سايرين ما را زير نظر داشته باشد . او معمولا اتاقش را كنار اتاق ما برمى گزيد ، كه به اين معنا بود كه براى وارسى كردن ما ، هر زمان كه ميخواهد از طريق درهاى ارتباطى مابين اتاق ها وارد شود . من از اين چيدمان نفرت داشتم ، نه فقط به اين دليل كه او مى تونست بر سوء رفتارهايمان نظارن داشته باشد ، بلكه همچنين بخاطر اينكه او به انجام رفتارهاى معنادارى با ما خو گرفته بود . من و جرمين بدليل خستگى شديد پس از اجرا ميخواستيم به خواب فرو رويم ، و پدر ممكن بود دسته اى از دختران را وارد اتاقش كند ؛ آنگاه ما بيدار ميشديم و آنها را در حاليكه بالاى سرمان ايستاده بودند ، به ما زل زده بودند و قهقهه ميزدند مى يافتيم .

به اين خاطر كه صنعت نمايش و حرفه ى من معناى زندگيم بود ، بزرگترين درگيرى شخصى من در دوران نوجوانى ، درگيرى به فعاليت در استوديو هاى ضبط و صحنه ى نمايش نبود . در آن دوران بزرگترين هم و غم من ، دقيقا روبرويم جلوى آينه قرار داشت . در بالاترين درجه ، هويت من كه با شخصى برابرى داشت كه صاحب شهرت بود .

چهره و ظاهرم وقتى حدودا چهارده سالم بود ، واقعا شروع به تغيير كرد . قدم به ميزان قابل توجهى رشد كرد . افرادى كه من را نمى شناختند و وارد اتاق ميشدند ، انتظار داشتند با مايكل كوچولوى زيبا و جداب مواجه شوند ، (از اين رو) من را پشت سر ميگذاشتند . به آنها ميگفتم كه " من مايكل هستم! " و آنها با شك و ترديد نگاه ميكردند : " مايكل كودك كوچك جذابى بود !" من يك نوجوان لاغر و كشيده بودم كه حدود 5 فوت و 10 اينچ قد داشت . من آن شخصى نبودم كه آنها انتظار داشتند يا ميخواستند ببينند . دوران بلوغ به قدر كافى دشوار و ناراحت كننده است ، اما تصور داشتن ناامنى ناشى از تغييرات طبيعى بدنتان ، وقتى با بازخورد منفى افراد همراه شود ، بيش از پيش آزار دهنده خواهد بود . بنظر ميرسيد از اينكه من مى توانم تغيير كنم بسيار غافلگير شده اند ، اينكه بدنم تحت تاثير تغييرات طبيعى قرار گرفته است كه در بدن هر فردى رخ ميدهد .

اين كار آسانى نبود . همه براى مدت زمانى طولانى مرا جذاب خطاب كرده بودند ، اما با وجود تمامى تغييرات ، صورتم تحت تاثير شرايط دوران بلوغ پر از جوش شده بود . يك روز صبح به آينه خيره شدم و ... " واى! نه !" بنظر ميرسيد كه به ازاى هر غده چربى پوستم، روى صورتم يك جوش زده است . و آنچه كه بيشتر آزارم ميداد ، بر سرم آمد . آن هنگام علتش را نفهميدم ، اما رژيم غدايى مخصوصم در آن روزها هم كمكى به حل اين مشكل ( از بين رفتن جوش هاى صورتم) نكرد .

من بطور ناخوداگاه بخاطر اين وضعيت پوستم ، حساس شده بودم . نسبت به ديدار با مردم بخاطر رنگ بسيار بد چهره ام ، بسيار كمرو و دست پاچه شده بودم . واقعا اينگونه بنظر ميرسيد كه هر چه بيشتر به آينه خيره ميشوم ، وضعيت جوش هاى صورتم بدتر ميشود . وضعيت ظاهريم مرا دچار افسردگى نمود . از اين رو ميدانستم مساله جوش هاى صورت ميتواند تاثيرات ويران كننده اى روى يك فرد باقى بگذارد . تاثيرش روى من بقدرى بد بود كه تمام شخصيتم را ويران ساخت . نمى توانستم وقتى در حال صحبت با ديگران هستم به آنها نگاه كنم ، بلكه به پايين يا دور دست ها خيره ميشدم . احساس ميكردم هيچ چيزى براى باليدن ندارم و حتى دلم نميخواست بيرون بروم . من هيچكارى انجام نميدادم .

برادرم مارلون نيز روى صورتش جوش داشت اما اهميتى به اين قضيه نميداد . اما من نميخواستم هيچ كس را ببينم ،و دلم نميخواست هيچ كس پوست صورتم را در اين وضعيت مشاهده كند . اين شما را شگفت زده ميسازد كه چه چيزى ما را آنچه كه هستيم ميسازد ، اينكه دو برادر چگونه ميتوانند تا اين حد با هم متفاوت باشند .

من هنوز هم بابت ضبط هاى موفقمان احساس غرور ميكنم و هربار كه صحنه را به لرزه درمى آوردم ، به هيچ چيز ديگرى جز اين فكر نميكردم . تمامى اين نگرانى ها رخت بر مى بست .

اما به محض اينكه از صحنه نمايش خارج ميشدم ، دوباره آن آينه روبرويم خودنمايى ميكرد .

عاقبت ، شرايط تغيير يافت . احساس متفاوتى نسبت به شرايطم در وجودم شكل گرفت . آموختم كه چگونه در افكارم تغيير ايجاد كنم و نسبت به خودم احساس بهترى داشته باشم . و از همه مهم تر ، اين بود كه رژيم غذاييم را تغيير دادم . راه گشاى اصلى همين بود .

در پاييز سال 1971 اولين ركورد تكم را بيرون دادم، “Got to Be There” . كار روى اين ركورد شگفت انگيز بود و به يكى از كارهاى مورد علاقه ام بدل گشت . اين ايده ى برى گوردى بود كه من بايد آهنگ انفرادى ضبط كنم . و از اين رو من يكى از اولين افرادى در گروه موتان بودم كه مستقل گام برداشتم . برى همچنين گفت كه فكر ميكند من بايد آلبوم شخصى خودم را نيز ضبط نمايم . سالهاى بعد وقتى چنين كردم ، دانستم كه حق با او بود .

در خلال مدت زمانى كه بعنوان يك خواننده كم سال پيش رفتم ، كشمكش كوچكى بطور متعارف پيش آمد . هنگامى كه شما كم سال و سرشار از ايده و خلاقيت هستيد ، مردم تنها مى پندارند كه شما سبك مغز و بچگانه عمل ميكنيد . ما در حال برگزارى تور در سال 1972 بوديم ، سالى كه “Got To Be There” به يك آهنگ موفق بدل گشته بود . يك شب من به مدير ركوردمان گفتم : " اجازه بده قبل از اينكه آهنگ را بخوانم به پشت صحنه بروم و كلاه كه كوچكى كه براى تصوير جلد اين آلبوم پوشيدم را بردارم . اگر حضار مرا با اين كلاه ببينند ، از شدت هيجان ديوانه خواهند شد ."

او مى پنداشت كه اين مسخره ترين ايده اى است كه تاكنون شنيده است . من اجازه انجام چنين كارى را نداشتم فقط بخاطر اينكه كم سال بودم و همگى فكر ميكردند كه اين ايده بسيار بى معنى است . زمان زيادى از آن واقعه نگدشت كه "دانى آزموند" ( خواننده ، موسيقيدان و بازيگر امريكايى ، متولد 9 دسامبر 1957) پوشيدن كلاه مشابهى در اجراهايش در سراسر كشور را آغاز كرد و مردم عاشق آن شدند . من احساس خوبى نسبت به شعور غريزى خود حس كردم : من فكر كرده بودم كه اين ايده جواب ميدهد . من ديده بودم كه " ماروين گى" وقتى آهنگ “Let's Get It On” را ميخواند كلاهى بر سر ميگذارد و مردم به وجد مى آيند . مردم ميدانستند چه پيش خواهد آمد وقتى كه ماروين اين كلاه را بر سر گذارد. اين باعث افزودن هيجان و برقرارى ارتباط دوطرفه با مخاطب ميشود كه به آنها (حضار) اجازه ميدهد تا بيشتر در اجراى نمايش درگير شوند .

من پيش از اين از طرفداران جانسپار فيلم و انيميشن در زمان جكسون 5 بودم كه نمايش كارتون آن شنبه ها صبح بعد از خبر از شبكه تلويزيونى در سال 1971 پخش ميشد . دايانا راس قدرت درك من از انيميشن را زمانى كه به من طراحى آموخت بالا برده بود . اما بودن شخصيت كارتونى مرا از حاشيه به سمت عشقى تمام وقت نسبت به تصويرهاى متحرك و نوعى از فيلم هاى نقاشى شده سينمايى ( مانند ميكى موس) سوق ميداد كه بوسيله والت ديزنى كليد راه اندازى آن زده شد . من نسبت به آقاى ديزنى و آنچه كه او بوسيله نبوغ هنرمندان حاصل كرد ستايش خاصى قائل هستم . وقتى كه من به لذتى كه او و كمپانيش براى ميليونها كودك و انسان بالغ در سراسر دنيا به ارمغان آورد مى انديشم ، غرق در هراسى آميخته با احترام مى گردم.

من عاشق اين هستم كه شخصيت كارتونى باشم . اين بسيار مطبوع بود كه هر صبح شنبه براى ديدن كارتون از خواب برخيزم  و انتظار اين را داشته باشم كه خودمان را روى صقحه تلويزيون نظاره كنم . گويى كه دنياى خيالى برايمان به واقعيت بدل گشته بود .

اولين درگيرى جدى من با فيلم ها زمانى سررسيد كه آهنگ آغاز فيلم بن را در سال 1972 خواندم .

بن براى من معناى بسيارى داشت . هيچ چيزى نمى تواند بيشتر از رفتن به استوديو و گذاشتن صدايم روى فيلم مرا به وجد آورد . من اوقات بسيار مفرحى داشتم . بعدا ، وقتى كه فيلم بيرون آمد ، من به تئاتر رفتم و تا پايان فيلم آن صحنه اى كه نام عوامل ساخت فيلم روى صفحه نمايش به درخشش درآمد : "بن ، به خوانندگى مايكل جكسون " من حقيقتا تحت تاثير اين صحنه قرار گرفتم . من عاشق آهنگ و عاشق داستان بودم . در حقيقت داستان بسيار به اى تى شباهت داشت . داستان در مورد پسرى بود كه با يك موش صحرايى دوست بود . مردم قادر به درك عشق اين پسر به آن مخلوق كوچك نبودند . او در حال مردن از يك بيمارى بود و تنها دوست واقعى او بن ، سردسته ى موش هاى شهرى كه در آن زندگى ميكرد بود . بسيارى از مردم مى شنداشتند كه داستان فيلم كمى عجيب و غريب است . ولى من همچون آنان اين فكر را نميكردم . آهنگ صاحب رتبه نخست شد و هنوز هم محبوب من است . من هميشه عاشق حيوانات بودم و از مطالعه درباره ى آنها و ديدن فيلم هايى كه آنها در آن نقش آفرين هستند غرق لذت مى شوم .

 

(پايان فصل دوم)

Moonwalk

Michael Jackson_1988

ترجمه: invisible kid

 

.

.

.

فصل دوم به پايان رسيد ...

و من هنوز هم غرق در شگفتى ام...

كه چگونه است كه اين راه پايانى ندارد...

هنوز وقتى نامش را ميشنوم...

لرزه بر اندام سستم مى افتد...

هنوز در حيرتم از آهنگ موزون حرف به حرف نام زيباى تو...

هنوز پيچ اول را نيز نگذرانده ام...

وحال آنكه ميخواهم شهر عشقت را ذره ذره معنا كنم...

گاهى از ياد ميبرم كه اين راه...

جاده ايست بى پايان...

.

.

.

دوستاى عزيزم...

عازم سفرم...

يه سفر زيبا و پر پيچ و خم...

اينبار كه از سفر برگردم...

با داستان هاى جديد از ديار افسانه ها...

مهمون دل هاى مهربونتون ميشم...

.

.

.

به افتخار آن بزرگمرد بى همتا...

LOVE U MY LORD

MICHAEL JACKSON

 

 

در پناه عشق او باشيد...

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: جمعه ششم آبان 1390 ׀ موضوع: ترجمه کتاب Moonwalk ׀

جهانی بدون عدالت!

سلام دوستاى عزيزم...

راستش قصد ندارم فعلا ترجمه جديدى براتون بزارم... نميدونم... تو اين شرايط دستم به ترجمه كردن و نوشتن نميره... سعى ميكنم به زودى كار ترجمه رو شروع كنم... در حال حاضر دلم ميخواد با تمام وجود فرياد بزنم... تحملش برام زجر آور شده... ميدونم كه همگى در جريان دادگاه هاى نمايشى يا بهتره بگيم اين سيرك بيرحمانه هستيد... نميخوام بيشتر از اين با مرورش شما رو اذيت كنم...

اين روزا به شدت احساس تنهايى ميكنم... از همون شب اول دادگاه ها... كه انگار بين دوستام تنها كسى كه داشت زنده اين مراسم پر زرق و برق (!!!) رو تماشا ميكرد خودم بودم... بقيه مثل اينكه يا سفر بودن ، يا خواب تشريف داشتن... نميدونم... شايدم توان ديدنش رو نداشتن...

وى پى انى كه ميثم عزيز بهم داده بود هم مهلتش تموم شده بود و دائم ادا در مياورد... اينه كه با هزار بدبختى تونستم سايت TMZ رو باز كنم و ببينم داره چه اتفاقاتى ميفته... الانم كه هنوز موندم بدون وى پى ان و نميتونم چيزى رو دانلود كنم كه اين مثل خوره به جونم افتاده... از شانس من ميثم هم معلوم نيست كى برگرده خونشون كه بتونه يه كمكى بهم بكنه... اينه حسابى اعصابم ريخته به هم... ميخواستم چندتا ويدئو براتون آپ كنم كه فعلا به خاطر همين مشكلى كه گفتم نمى تونم... از طرفى درسام هم كه آوار شده رو سرم و تمركز كافى براى خوندنشون رو ندارم...

اون شب بعد از ديدن اون عكس و شنيدن اون فايل صوتى به قدرى شوكه شدم كه فكر كنم حالا حالا ها حالم جا نياد... ديدن صورت مايكل و تماشاى خاموش شدنش به كل نابودم كرده... تو اين چند روز تنها كسى كه همدرم بود و حالمو ميفهميد خواهر گلم بود كه از همون لحظات اوليه با تمام وجودش كنارم موند... از همتون ميخوام كه قوى باشيد و صبر پيشه كنيد... فكر ميكنم اتفاقات شوكه كننده بعدى هم در راه باشه... بايد منتظر موند...

حالا ازتون يه سوال دارم دوستان :

اين دادگاه فرمايشى مسخره(!!!!) براى چيه؟ چرا بايد بصورت زنده پخش بشه؟

حدود 6 سال پيش كه مايكل رو دادگاهى كرده بودن... فقط يه هدف داشتن... اينكه بدنام و خونه نشينش كنن... ميدونستن كه بيگناهه و من فكر ميكنم از اول هم قرار نبود محكومش كنن... مايه شرمسارى خودشون بود!!!! همينكه خودش بود ، همينكه مجبورش ميكردن تقريبا هروز از خونه بزنه بيرون و با تمام حواشى هاى مسخره اى كه ساخته بودن ، براشون بقدر كافى منفعت داشت... ديگه چى از اين بهتر!!!

اما حالا داستان فرق ميكنه... مايكل جكسونى كه سال 2009 داره مردونه پا به ميدون ميزاره در حقيقت شده مزاحمشون... درسته كه داره برميگرده ، احتمالا تا مدتى هم كاراش خوب فروش ميكنه و برق اسكناس ها حال يه عده اى رو جا مياره ... اما...

اين مايكل جز دردسر چيزى براشون نداره... هه !! تازه ميخواد پولا رو برداره و بيمارستان كودكان بسازه!!! حيف اين همه پتانسيل برا پول درآوردن نيست كه در اين راههاى بى ارزش(!!!) هدر بره ؟!!! ماها خودمون نيازمند تريم!!! بسه ديگه هر چى فرياد زدى دنيا رو اصلاح كنيد!!!! اين دنيا بايد پر از بوى تأفن باشه تا ملت مست شن از بوى گندش... تا نفهمن كه ما چطور سر دليرمردانش رو زير آب ميكنيم... تا نفهمن داره چه بلايى سر نغمه ى صلح و انسانيت مياد ...

بخاطر پول ... همين پول كثيف (!!!!) ميكشيم و نابود ميكنيم... دروغ ميگيم و خيانت ميكنيم.... مثل ترانه ى خودت مايكل :

Money
Money...
Lie for it
Spy for it
Kill for it
Die for it
So you call it trust
But I say it's just
In the devil's game
Of greed and lust
They don't care
They'd do me for the money
They don't care
They use me for the money
So you go to church
Read the Holy word
In the scheme of life
It's all absurd

پول

پول

بخاطرش دروغ میگيد

براش جاسوسى میكنيد

بخاطرش آدم میكشيد

براش میميريد

 

و اونوقت شما اينا رو ايمان و اعتماد مى ناميد

اما من ميگم كه اون فقط

يه بازى شيطانى و پليده

از حرص و آز و طمع

اونا اهميتى نميدن

اونا از من بخاطر پول بهره ميبرن

اونا اهميتى نميدن

اونا از من بخاطر پول استفاده ميكنن

حالا (بعد از تمام اين كارا) پاشو برو كليسا

و واژگان مقدس رو نجوا كن

و در روند زندگى

اينها همه پوچ و مضحكه !!!

 

آره مايكل!!!

نعره بزن... فرياد بكش!!! هميشه راست ميگفتى !!!!

همه اين بساطا به خاطر اين پول كثيفه!!!

مرده ى تو بيشتر به دردشون ميخورد...

موجودان كثيف جنايتكار!!!!

وقتى كه كشتنت... همه چى حل شد!!!

فيلم مستندت شد پرفروش ترين سال!!!

آلبوما ، فيلما ، گيم ها و عروسكات فروش رفت...

مخصوصا اون تيشرتاى قشنگت...

هر تيكه از لباسات رو يه جا دارن حراج ميكنن!!!

از دستكش هات بگير تا كت و كلاه و شلوارات...

ميدونى پسر !!!! ميدونى رو چه گنجى خوابيده بودى؟؟؟

ميدونى مانع كار چند نفر شده بودى؟؟؟

يهو همه جا عزيز شدى...

دشمنانت شدن بزرگترين حامى هاى تو!!!

البته بعدا معلوم شد چرا!!!

ميخواستن آهنگاى قلابى جيسون ملعون رو به خورد ملت نفهم بدن كه دادن!!!

تازه بعديا هم تو راهه!!!

حالا اون كاسيو هاى بى همه چيز فرت و فرت ميرن از استوديوى خاليشون فيلم ميگيرن...

كه بللللللللللللللله!!!

مايكل جونمون اينجا بوده!!! وقتى اينجا بود فيلم كه بلد نبوديم بگيريم ازش...

شماها هم كه حاليتون نميشه...

پس تجسم كنيد...

مثلا مايكل اينجا بود اون آهنگار رو هفته ها اينجا همراه ما ظبط كرد....!!!

نه مدركى... نه فيلمى ... نه عكسى...!!!

خداييش لازم هم نيست!!!

اين جماعت قد دراز گوش فهم ندارن!!!

ما ميخوايم پولمون رو در بياريم...

بقيش به جهنم!!!

آره مايكل...

آره عاليجناب!!!

خودت قضاوت كن...

هنوزم باور ندارى كه مردت بيشتر براشون ارزش داره؟!!!

ميدونى چيه؟

من متاسفم براى خودم... براى هم نوعانم...

اين دنيا شفا نميخواست مايكل...

اين دنيا لياقتش نكبت و نابوديه!!!

حرفات ديگه برا كسى خريدار نداشت!!!

به جهنم كه كره زمين داره نابود ميشه...

بيخيال جنگلا...

گور باباى بچه هاى يتيم و فقير...

اصلا به ما چه كه تو هر گوشه دنيا روزانه هزاران نفر بيگناه كشته ميشن...

بزار نابود بشن مايكل...

بزار انقدر به جون هم بيفتن كه عاقبت

همشون به دست همديگه از بين برن...

بزار اين سياره پير يه نفسى بكشه...

تو الان خودت يه مجرمى...

مجرم درجه يك !!!

كسى كه ميخواست دنيا رو تبديل به جاى بهترى كنه!!!

كسى كه آرزوش اين بود كه هيچ كودكى بى پناه نمونه...

كسى كه ارمغانش براى دنيا عشق و لبخند بود...

كسى رنج مردمان اين سياره متأثرش ميكرد!!!

 

تو اين زمونه... رو اين سياره...

اينا همشون جرمن مايكل...

اين مردم دنبال مربى و اسطوره نيستن...

يه رفيق دلسوز نميخوان عاليجناب...

ميدونى چى ميخوان؟

ميخوان يه سازى باشه... يه نوايى باشه...

دو ساعت از خود بيخود بشن...

برن تو عالم مشنگى...

كه نفهمن چه جورى روح و عمرشون...

داره كشته ميشه...

اون چهارتا هنربندى(!!!) هم كه دارن براشون شيلنگ تخته ميندازن...

همگى دولت مستعجل هستن...

اون مثلا هنرمند بدبخت... اولين قربانى اين راهه...

همونى كه بيخود گندش كردن...

دو روز ديگه دلشون رو ميزنه...

مثل آشغال ميزننش زمين...

 

دوران طلايى شما ها تموم شده...

كجاست مايكل؟ فردى مركورى داره چيكار ميكنه؟

كسى از جان لنون خبر داره؟

جيمز براون و فرد آستر كجان ؟

مادر ترزا كجاست؟ پرنسس دايانا...

 

همه ى ستاره ها كه سوختن مايكل...

تو گفته بودى كه...

يك ستاره هرگز نمى ميره...

بلكه تنها در يك موسيقى كيهانى ،

در رقص زندگى مى آميزه...

سوختى و درخشيدى مايكل...

اما مردمان اين دنيا...

كور و سياه دل هستن...

اگه فرد بينايى هم باقى مونده باشه...

بزودى با دشنه هاى زهرآلود اين موجودات كور خواهد شد...

 

با شما هستم...

با شما كسايى كه قاتل عشق و رقص و موسيقى هستيد...

شما كه موجودات دوپاى اين سياره رو فريب داديد...

شما كه بخاطر پول يك پادشاه رو كشتيد...

شما كه به كام مرگ فرستاديدش...

و حالا اون مترسك سياه كه آخرين قاتل انسانيته رو داريد تو دادگاه فرمايشيتون محاكمه ميكنيد...

و شما موجوداتى كه با نادونى و قضاوت هاى غلط خودتون تيشه زديد به ريشه هاى خودتون...

همتون ميريد به جهنم(!!!!!)

نه جهنم خداى آسمونى !!!

فرو ميريد در دوزخى كه خودتون داريد آتش اونو شعله ور ميكنيد...

وقتى آواى عشقو انسانيت رو كشتيد...

اون روزى كه برق پول انسانيت رو از شما ربود...

اون روز بود كه شعله اى افكنديد...

كه بزودى شراره هاى اون...

تمامى موجودات اين سياره رو در كامش فرو ميكشه...

و در قياس با عمر هستى...

آن روز بسيار نزديك خواهد بود...

اين پايان دردناك ما خواهد بود...

جهانى بدون عدالت...

كه بزودى در آتش خشم موجوداتش كه عشق را از ياد برده اند... نابود خواهد شد...

.

.

.

مردمان دنيا !

پايان اين خواب غفلت... نابودى همگى ما خواهد بود...

اگر انديشه شما همچون او ... برپايى دنيايى سراسر صلح و دوستی است...

هم اينك به پا خيزيد...

 

عشق او پناه عاشقانش خواهد بود

Every day create your history

 

׀ +׀ نویسنده: invisible kid ׀ تاریخ: جمعه هشتم مهر 1390 ׀ موضوع: مقالات ׀

در باره وبلاگ

I was born to never die
To live in bliss, to never cry
To speak the truth and never lie
This is my dance, this is my high


منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

Michael Jackson In His Own Words
لبخند آفتاب
Michael Jackson In His Own Words
یلدای مهربان...
آن مرد و آینه ...
Moonwalk _ ChapterTwo _ Page 31 & 32
جهانی بدون عدالت!
Moonwalk _ ChapterTwo _ Page 29 & 30
Let Me Live
If Only we could Turn Back Time


لینکهای دوستان

saeed-atashin
موزیک,گیم,کشتی کج
فروشگاه مايكل جكسون
Michael Mania
Mr. Magic
شبح دوست داشتنی
شازده کوچولوی 2011
Michael Jackson)King of pop)
سارا مایکلی
ارتش مایکل جکسون
(MJsmile (heydar
سلطان موسیقی دنیا(شهرام)
return2neverland
(the king(mahtab
MJ IS HERE
فروشگاه محصولات اوریجینال Michael Jackson
Michael Jackson (سپيده)
(Kingofstars(Nila
مایکل جکسون(فاطمه)
( Just MJ Lovely (sama
مایکل جکسون ( پدرام و شاینا )
مایکل جکسون (سولماز) :-*
man in the mirror
heal the world
مایکل جکسون،آقای صلح!
آیلین عاشق مایکل
فروشگاه مایکل جکسون (پدرام )
خريد كاملترين مجموعه مايكل جكسون
IranMJ
mjjking_آریا
هواداران بالیوود و مایکل
never-land(پيترپن)
mjkingofpop(وحید)
MICHAEL JACKSON THE KING OF POP
ღ ღ تولدت مبارک عزیزم ღ ღ
King Of Pop(پدرام)
KING OF POP MICHAEL JACKSON
Michael's Mania
violetdreams
michael-jackson-ir
ترجمه آهنگ های مایکل جکسون
Kamran MJ


آرشیو موضوعی

ترجمه کتاب Dancing The Dream
ترجمه کتاب Moonwalk
ترجمه کتاب Michael Jackson In His Own Words
مقالات
lyrics
ترجمه


لینک هاى وبلاگ

thisisit-movie
mjstar
MJFC
انجمن مايكل جكسون
عكاسى از طبيعت (آريا)
Magic World - Harry Potter
قالب رایگان بلاگفا


امکانات








Powered By
BLOGFA.COM