
دوباره باز میگردم به دنیای خیالی خویش...
دوباره سرک میکشم لا به لای بوته های دشت سرسبز رویاهایم...
آنجا که خزانش معنای نیستی نداشت...
رو میکنم سوی سرزمینی که همیشه دستی هست برای بلند کردنت...
آنجا که همیشه امید هست...
و آقای مهربانی که پشت بوته ها کمین کرده و میخواهد...
دوباره و دوباره غافلگیرت کند...
به آنجا میروم که غیرممکن ها ممکن میشوند...
آنجا که هرجور دوست داری نقاشی اش میکنی...
بوم در خدمت توست و رنگ ها گوش به فرمان تو...
آنجا که می پنداری بهترین نقاش روی زمینی...
و هیچ تحقیری در کار نیست...
همیشه بوی سبزه ها مستم میکرد...
پرچین های فروریخته برایم قداست داشتند...
و مسیر بی انتهای رودخانه ، جادویم میکرد...
نمیدانم کی و کجا...
به دنیای شما پا نهادم...
تنها میدانم که دنیای من جای دیگریست...
احساس میکنم وقتی متولد میشویم...
و پا به این دنیا میگذاریم...
امانتی را را از سرایی دیگر با خود به ارمغان می آوریم...
شاید اینها تنها توهمات من باشند...
اما من... عشق می ناممش...
این ارمغان زیبا را... عشق می نامم...
سالها سپری گشت و دنیا را جست و جو کردم...
سالها گذشت و گذشت...
تنها من بودم و این حس زیبا...
من بودم و عشق...
عشق بود و دنیای خیال انگیزش...
دنیای خود ساخته ام زیبا بود...
سراسر نور بود و مستی...
مستی برخاسته از عشق...
و اینگونه بود که دوری اش را برایم آسانتر می ساخت...
آسوده تر میشدم و به سختی ها لبخند میزدم...
تا اینکه روزی... آقایی را شناختم...
ظاهرا آقایی بود که در قلبش کودکی بود گمگشته و بی پناه...
در جستحوی آغوشی امن بود و گوشی شنوا...
و برای اولین بار بود که دریافتم...
در این احساس عجیب و رازگونه تنها نیستم...
آقایی هست و طبیعتا با صفاتی که او دارد...
دوستدارانی دارد سرسخت...
عاشقانی که هرگز تنهایش نمیگذارند...
اما در چشمانش غمی بود...
و من دریافتم راز آن غم نهان در انتهای زلال چشمانش را...
پس این آقای مهربان چرا اینقدر تنهاست ؟
این آقای عجیب و غریب معادلات ذهنم را بهم ریخت...
دنیایم را واژگون ساخت...
و مرا به سیاهچاله ای از افکار مثبت و منفی افکند...
اشتباه نکنید!
وجودش تماما نور و عشق و زیبایی بود!
انسان بود و همچون دیگران گاها اشتباه میکرد...
گاهی هم اشتباهاتش مهلک بودند!
اما...
مشکل این بود که این آقا ، خیلی خیلی خوب بود!
عشق وجودش ، در وجودم زبانه کشید...
و من سوختم...
عظمت عشق را در برابر دیدگانم به سخره گرفت...
و عشق را از نو برایم معنا کرد...
و دنیای دیگری برایم رقم زد...
به قول خودش... تاریخ را برایم رقم زد...
با او بود که خدا را شناختم...
شاید خدا را ساختم...
نمیدانم اما تصورش برایم دشوار است که بپذیرم...
آفرینش انسانی با این ویژگی ها... تنها یک تصادف ساده باشد...
آمدنش... ماندنش... و رفتنش...
اینجاست که محاسباتم بهم میریزند...
اینجاست که واقعا ناتوان میشوم...
این آقای عجیب و غریب واقعا دیوانه ام میکند!!!!

تنها یک چیز را میدانم...
آقای مهربان و دوست داشتنی!!!
که البته خیلی خیلی عجیب و غریب هستی!
برای من... آشناترین غریبه روی زمینی!
برای من زیباترین ترانه ای از باران...
تو لطیف ترین شبنمی روی پاک ترین غنچه ی جهان...
درون قلب من احساسی را بیدار کردی که هیچ کس نتوانست...
سدهایی را شکستی که هیچ کس قادر به درهم شکستنش نبود...
قلبم را تا جایی لمس کردی که هیچ کس جرات نکرد حتی به سمتش خیز بردارد...
اولین روزی که دیدمت گویی مردی را نظاره میکردم که از نزدیکان من است...
گویی جان من است...
تو با من چنین کردی و من...
هرگاه با دردهایم روبرو میشوم...
رو سوی تو میکنم...
وقتی دیوارها در حال فرو ریختن هستند...
و آن هنگام که سنگین ترین نگاه ها قلبم را نشانه گرفته اند...
من تنها به تو می نگرم... و چشمان نافذت را به یاد می آورم...
من به تو پناه می آورم ... به خدای تو و هرآنچه رنگ و بوی تو را به همراه دارد...
تا ابد چنین خواهد بود...
چرا که وقتی همه ی ترانه ها به انتها میرسند...
تو زیبا ترین ملودی خواهی بود...
خواهی بود و خواهی درخشید...
تو در رقص زندگی غرق خواهی شد...
و هر روز با یک لبخند متولد خواهی گشت !
تو مهتاب گمگشته ی شب های تنهایی ام میشوی...
و این خیلی جنون آمیز است...
تو همیشه حضور داری ...
در حالیکه حس میکنم در حال رفتنی...
با سرعت نور دور میشوی...
اما اینجا... در قلب من...
غوغایی به پا کرده ای که می توانم تا پایان دنیا فریاد سر دهم...
تو اینجا امانتی جا گذاشته ای...
شاید هم این گوشه ای است از بخشش های بی انتهای تو...
هر ثانیه بیشتر دلتنگت میشوم...
در حالیکه خود به من آموختی عاشق زندگی باشم...
و امروز من به معنای واقعی کلمه... عاشق زندگی کردنم...
زندگی کردن و نه زیستن !
میخواهم کوله ام بردارم و برگردم به دنیایی که به آن تعلق دارم...
تو میدانی سرزمین من کجاست...
به تو می نگرم و ادامه میدهم ...
هنگام دردها به تو پناه می آورم...
و با یاد تو آرام میشوم...
و هر لحظه از تو می آموزم که عشقم را با کودکان و ناتوانان و آنها که تشنه ی محبتند قسمت کنم...
از یاد نمیبرم احترام به پدر و مادرم را...
و می فشارم دستان خسته ی مادر طبیعت را و سعی میکنم فشارها را از شانه های درد کشیده اش بکاهم...
و خوب میدانم که "دوستت دارم" جادو میکند!
این جمله را با آنان که لایقش هستند قسمت خواهم نمود...
و هرگز دست از نوشتن برنمیدارم...
رویاهایم را تا آنجا که قادر باشم با همدلانم شریک خواهم شد...
و سرسخت بودن را سرلوحه زندگانیم قرار خواهم داد...
آقای مایکل جکسون جادویی و دوست داشتنی!
دوستت دارم!
میلاد آفرینش دوباره و دوباره بر تو مبارک!
فردا روز میلاد توست!
باور دارم جرقه ی آن انفجار عظیم که حاصلش خلقت هستی بود...
تنها یک چیز است:
عشق !
و تو ... تجسم بی انتهای عشق روی زمینی!
میلادت مبارک پسرک جادویی سرزمین افسانه ها!
With L.O.V.E
کودک نامرئی
29 اسفند 1390
19 مارس 2012

* فکر کنم وقت استراحته! باید برم و به کارام برسم! خودت میدونی که هیچ چیز نمی تونه مانع از این بشه که در آخرین روز سال این نامه رو بهت ننویسم! به تویی که بیشتر از همه دوستت دارم و خودت خوب میدونی چقدر مدیونتم! پس یادن نره دوست دارم!!!!
دوستای گلم!
سال خوبی داشته باشید!
میلاد ارباب آفرینش و آغاز بهار سرمست و زیبا ، بر شما مبارک!

در پناه عشق او باشید...
Every day create your history
|